تپل خانم

سلام

ادم ها که همیشه یک حال ندارند گاهی می شوند آزاده و هزار تا حال متفاوت دارند در آن واحد باید یک دبیر سرویس شیش دونگ حواس باشند که حتی یک خبر حادثه ای هم از زیر دستشون در نره باید یک دختر خوب و حرف گوش کن باشند که از تلفن های دم به دقیقه مامان همیشه نگران نارحت نشه و یکهو از کوره در نره و داد نزنه مامانه دیگه یکهو دلش شور می افته وقتی فکر می کنه به اینکه تمام دیشب دختر وسطیه توی تب سوخته و از لرز پتو رو از روی خودش اون طرف ننداخته خب دلش یکهو شور می افته دیگه . باید یک دبیر مهربون باشه برای خبرنگارهایی که قرار دارند با دوستشون مهمونی دارند امتحان آیین نامه دارند .باید یک دوست خوب باشه برای شنیدن درد دل های دوستی که می خواهد یک رابطه را بعد از 5 سال یکسره کنه 5 سال خاطره رو برای همیشه کات کنه .باید یک خواهر خوب باشه برای انجام کارها و خورده فرمایشات خواهر کوچیکه که برای جشن تولد خواهر شوهرش داره خودش رو می کشه و هی هم تاکید می کنه اصلا برام مهم نیست فقط من می خواهم خاص باشم . باید یک خاله خوب باشه یک عمه مهربون برای تهیه سفارشات برادرزاده هایی که فکر می کنن پلیس عمله منه و من هر وقت بگم پلیس ها عملیات انجام می دهند و دزد ها رو می گیرند . این وسط بین این همه حال و روز من باید خودم هم باشم. وقتی یکهو یک صفحه رو باز می کنم وانگار پرت می شوم به خیلی خیلی دور . من خودم را لابه لای نقش هایم لابه لای کارهایی که روی شونه ام سنگینی می کنه گم و گور کرده ام که خودم را یادم بره . من دارم به خودم دروغ می گم سر خودم رو شیره می مالم اون هم با علم به این موضوع.

دست هایم یخ کرده غلط و غلوط تایپ می کنم می دونم اگر پلک بزنم اشک هایم قلوپ قلوپ می ریزه روی لپ هام من از سین جیم شدن حالم بهم می خوره اما حالا باید حواسم جمع باشه جمع باشه که اشک هایم یکهو نریزه که وقتی حرف می زنم صدایم نلرزه من این حالت رو دوست ندارم از سوال های تکراری توی کامنت ها از سوال های وایبری و احوال پرسیدن های غرض دار و مرض دار حالم بهم می خوره من از این زندگیه کوفی حالم داره بهم می خوره از این همه آدم بیکار و فضول از خودم که این وسط دارم دست و پای الکی می زنم . از خون دماغ های روزی چند بار . از همه چی کاش یکی من رو از این کابوس بیدار کنه

پ.ن:

در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است. و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم‌، نوشته بودم: زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم‌، لال‌مانی گرفته است از بس نبوده ای.

نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای. و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ‌، نوشته بودم: اینجا اما ‌، نه بارانی می آید و نه کسی برای چشمان من اسپند دود می کند. فقط منم و دلی که برایت، یک تهران تنگ شده است!

نوشته بودی کاش راهمان آنقدر دور نبود و کاش سرت آنقدر درد نمی‌کرد. و من که نتوانسته بودم اشک هایم را نشانت دهم ‌، نوشته بودم: دلیل سر دردهایت منم آبی جان‌، همه به زخم ها دستمال می بندند و تو ‌، دل بسته ای؟

نوشته بودی دیروز وسط یک چهارراه که جای سوزن انداختن نبود ‌، عطر مرا شنیده ای! و من که سال ها بود دیگر آن عطر را نمی‌زدم ‌، آه کشیده و نوشته بودم: من اما از لابلای این نامه ها‌، چشمانت را دیده ام که سرخ شده اند.

نوشته بودی : محبوب من،‌ شاید این نامه آخرم باشد. قرار است لباس سپیدی بر تن کنم و دست در دست مردی بدهم که هیچ بویی از تو نبرده است. و من که نتوانسته بودم چیزی بنویسم،‌ برایت همراه نامه ‌یک خرمن دلتنگی فرستاده و تمام روز،‌ کنج اتاقم ‌سخت اشک ریخته بودم‌!

"مهدی صادقی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 19:5  توسط آزاده   | 

سلام

واای که من چقدر آدم بد قولی شدم .هی می خواهم بیام بنویسم هی عصر میشه یادم می ره حرف هایم .امروز کلاس داشتم اما نرفتم دانشگاه استادمون هم سن و ساله خودمه یک مطلب رو هزار بار توضیح می دهد بعد پسرهای کلاس دستش می اندازند نمی تونه بحث رو جمع و جور کنه از اون طرف کشف کردیم که خانوم استاد دختر رئیس گروهمون هم هست هیچی دیگه سال بالایی ها می گویند باباش هم مثل خودش اونقدر یک چیز رو توضیح می دهد و می پیچونه که حال آدم به هم می خوره چه کاریه آخه .درسته که باید به زبان همه فهم حرف زد اما هی توضیح دادن هم خنگ و خل فرض کردنه مخاطب به حساب می یاد . این اولین جلسه غیبت خودخواسته ام توی کلاسه .به یکی از بچه ها هم زنگ زدم جواب نداد فکر کنم اون هم پیچونده کلاس رو .

یک شنبه شب نسیم زنگ زد که قرار عصر دوشنبه رو بگذاریم برای ظهر می تونی بیای گفتم اره من عصر کلاس دارم .قرار شده بود خودمون باشیم من و نسیم و بنفشه و هدا و مهتاب و نسترن بعد از اونجا که نسیم وسواس فکری داره تا ساعت دو بامداد که بیدار بود درباره برنامه فردا و کافه رفتن حرف می زد منم چند بار اعلام کردم که اصلا نمی یام خودتون برید . آخر سر هم هر دوتامون قبل از اینکه بکشیم همدیگه رو بیهوش شدیم و خلاص .. کافه ای که قرار بود برو بچز رو ببینم همون پاتوق هدا بود . قبلا چند بار با هم رفته بودیم اما از بس تنگ و تاریک و مخوف تشریف داره باید شیش دونگ حواست رو جمع کنی که لابه لای مغازه های رنگارنگ و خوشگل پاساژگمش نکنی . هرچقدر چشم هام رو تنگ کردم و حواسم رو جمع کردم باز هم مجبور شدم دوبار دور پاساژه بگردم تا کافه رو پیدا کنم . خیلی خوش گذشت تقریبا با فاصله زمانی ده دقیقه همه با هم رسیدند . خیلی وقت بود که همدیگه رو ندیده بودیم . دلم برای تک تکشون تنگ شده بود . یک عالمه حرف داشتیم که توی چت های هر روزه مون ننوشته بودیم واین خیلی خوب بود . قرار شد 5 تا غذای متفاوت سفارش بدهیم بعد مثل قدیم ها با هم شیر کنیم . از محل کارهامون حرف زدیم از عشق های جدید و ابراز علاقه های رنگارنگ بعد یک عالمه از من تعریف کردند که چقدر خوب وزن کم کرده ام چقدر خوبه که یک آزاده دیگر شده ام منم که تشنه محبت یک عالمه ذوق مرگ شدم . هدا تازه از دوبی اومده بود برای همه مون یک مدل شال آورده بود همه هم یک رنگ کار و بارشون توی دوبی خوبه یک دفتر تبلیغاتی دارند که کلیپ و تیز های تبلیغاتی می سازند . خدا رو شکر راضی بود فقط تعداد سیگار کشیدن هایش خیلی زیاد شده بود. بنفشه خوب بود همون جوری لاغر و مهربون و عصبی دست هایش هنوز هم می لرزید و همه اش دست هایش رو زیر میز تیره رنگ کافه پنهان می کرد . مهتاب برای بار 6 ام خاله شده بود یک پسر چاقالوی بامزه به اسم مهرشاد .غمی که سال هاست توی چشم های مهتاب جا خوش کرده نمی دونم کی قراره بره برای همیشه راستی آدم ها تا چند وقت می تونند منتظر باشند؟؟ تا کی می توانند چم انتظار یک اتفاق محال بیفتند؟؟؟ مگه قراره عیسی دوباره ظهور کنه که مرده ها زنده بشوند؟نسترن همه تلاشش رو به کار بسته بود که خوب و پرفکت باشه اما لعنت به این شبکه های اجتماعی لعنت به دنیای بسته و کوچک مطبوعات که هر اتفاقی برای اعضایش می افته مثل توپ صدا می کنه . نسترن برگ برنده اش دخترش بود هر بار که همه سکوت می کردند یک تیکه از شیرین زبونی های دخترک می گفت و همه با هم می خندیدیم .نسیم هم آخر آذر می ره . می ره آلمان پیش  خانواده عمویش داستان عشق 5 ساله شون باز هم نیمه کاره می مونه . حرف زدیم . خندیدیم چایی خوردیم کیک و قهوه خوردیم با پاستا با جوجه چینی با میگو سوخاری و سالاد مدیترانه ای با یک غذای دیگه که اسمش خیلی سخت بودو  یادم نموند . اما خوشمزه بود . دلم برای جمع های دخترونه مون تنگ شده بود .برام دوتا عروسک خریده بودند با یک دفترچه یادداشت یک عالمه برگی با یک کارت هدیه که مبلغش برایم باور نکردنی بود . ساعت دو باید می رفتم روزنامه بعد هم همدیگه رو محکم بغل کردیم قول دادیم که باز هم مثل قدیم ها تند تند همدیگه رو ببینیم . اشک هم ریختیم حتی بعد از هم خداحافظی کردیم .

خیلی دیر شده تایید نهایی صفحه ام رو گرفته ام  .هوا بس ناجوانمردانه برای من سرد شده آزاده همیشه گرمایی تبدیل به یک آزاده سرمایی به تمام معنا شده روزها چقدر زود می گذرند . چقدر حس خوبی دارم که کلاس امروز رو نرفتم . گاهی وقت ها پیچوندن خیلی مزه میده .این چند وقت یک عالمه پیشنهاد دوستی داشتم با دو تا پیشنهاد ازدواج من هنوز هم منتظر اون اتفاق خوب می مونم فرض محال گاهی ممکنه مگه نه ؟؟؟

پ.ن: لبانت را می‌بوسم

از هم دور می‌شویم

و من

مثل کسی که خبر خوبی شنیده

اما کسی را ندارد برایش تعریف کند

به هر رهگذری که می‌رسم

سلام می‌دهم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 19:42  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر