تپل خانم

سلام

چهار شنبه ها رو دوست دارم. از خیلی وقت ها پیش تاحالا من عاشق چهار شنبه ها شدم . چهار شنبه ها ساعت 4 تا مدت ها برای آزاده نوجوان رنگ بوی وانیل و کیک شکلاتی داشت . بزرگتر که شدم دبیرستانی که بودم چهار شنبه ها با معلم مورد علاقه ام کلاس داشتم . بعد هم که کیفور پنج شنبه بودم و خلاص . 

سر کار که اومدم چهار شنبه ها برایم حکم پنج شنبه ها را داشت در تقویم ها  و داستان بامزه تعطیل بودن توی روز قبل از تعطیل . اون وقت ها چقدر لذت می برم از تکرار این بدهی که من روز قبل از تعطیل تعطیل هستم . حالا همچنان چهار شنبه ها برای من خوب و دوست داشتنیه . مخصوصا اگر قرار باشد یک دوست رو ببینی بعد یک کادوی غیر مترقبه بگیری بری بشینی توی یک کافه دنج بدور از هیاهو با بوی عود و عطر لیمو. و گل بگی و گل بشنوی .من چهار شنبه ها رو دوست دام و امروز یکی از دوست داشتنی ترین چهار شنبه های عمرم بود . ترکیب سفید با بنفش خوشرنگ بی نظیره فکر کن ؟؟؟

فرنوش ترسیده رنگش مثل گچ سفید شده میگه راننده می خواست من رو بدزده ایستاده وسط تحریریه و داره با همه اجزای صورتش و البته با کمک دست هایش پرده از راز یک آدم ربایی بر می داره می گه راننده گفت ساختمان جنب مترو قلهک آوار شده برای همین هم مترو تعطیله بعد هم افتاد توی کوچه و پس کوچه ها تا مثلا از ترافیک وحشتناک خیابان شریعتی جلو بزند . بعد پیچید توی یک فرعی دیگر . فرنوش داشته با ای پدش کار می کرد که راننده یکهو درها رو قفل می کنه  

دارم تصویر سازی می کنم . برای خودم فرنوش دختر خوشگل و خوش لباسی هست و با ای پد تنها داخل یک ماشین .حتما راننده توهم برش داشته .میگه گفتم چرا درها رو قفل کردید راننده گفته خوشگل خانم ای پد رو میدهی به من و گورت رو گم می کنی  قلبم آمده توی دهنم .  

فرنوش ادامه می دهد با راننده گلاویز شدم پنجره های ماشین بالا بود . تنها شانسی که آوردم این بود که یک ال نود می خواست از جای پارک بیرون بیاد راننده مجبور شد نگه داره و من شروع به داد و بیداد کردم و از ماشین پیاده شدم بچه ها همه با تعجب دارند به ماجرایی که همین  یک ساعت پیش برای فرنوش اتفاق افتاده گوش می کنند . می گوید :از ماشین که بیرون آمدم زود شماره اش رو برداشتم مردم جمع شده بودند زنگ زدم پلیس 110 بعد هم رفتم کلانتری قلهک حالا نوبت بچه هاست که درباره خاطره های مشترکشان حرف بزنند .می پرسم ماشینش چی بود می گه پرشیا .حالا همه ساکت شده اند . خدایی پرشیا مسافر کشی می کنه ؟؟؟وحید می گه :بابا بنده خدا فکر کرده اتو زده بی خیال بعد هم می رود سمت آبدارخونه . سردبیر که حال و حوصله این بحث ها رو ندارد می گوید :برید سر کارهاتون فرنوش اگر حالت خوب نیست برو خونه بگذار بچه ها کارهایشون رو انجام بدهند . فرنوش می پرسه من که ازش نمی گذرم رضایت هم نمی دهم .ماشینش خیلی هم داغون بود . دارم به این فکر می کنم که آدم چقدر باید احمق باشه که به خاطر هزار تومن کرایه . ده دقیقه زودتر رسیدن خودنمایی با ای پد یا هزار تا دلیل دیگه خودش رو توی چشم کنه و به دردسر بندازه ؟؟؟

پ.ن: بهترین آدمهای زندگی ...

همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی

چایی ات سرد می شود و دلت گرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 16:57  توسط آزاده   | 

سلام

رفتم دانشگاه و برگشتم دوباره سر کار . نه از کلاس و درس چیزی فهمیدم نه از طول مسیر قرار بود ساعت بعد بمونیم برای کلاس روش تحقیق سر همون کلاسی که استادش هی هزار بار یک چیز رو توضیح می دهد و آدم رو به نفهم بودن متهم می کنه . تازه فهمیدم استادمون مثال بارز همون جک است که توی کلاس ریاضی بهمون یاد می دهند 2+2 =4 بعد سوال می دهند احمد 4 سال از برادرش بزرگتر است مادرش 6 سال پیش که احمد را به دنیا آورد سر زا رفت .حالا پیدا کنید بابای احمد رو والا به خدا از اول ترم تا الان داره 20 صفحه جزورو هی تکرار می کنه که هیچ نکته انحرافی و سختی نداره اما حالا که رسیده به کارزار امتحان و پایان ترم و این صحبت ها فصل بندی و نظریه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه هم از ما می خواهد تازه این خانم ادعاشون میشه که همه اونهایی که پایان نامه نوشته اند کار بلد نبودند فقط این بلده و این کاره است بعد فکر کنم دوست پسرشه که می آیبند جلوی در دانشگاه دنبالشون هی تند هم زنگ می زنه استاد هم هی سرش رو می اندازه پایین و از کلاس میره بیرون با آقاشون حرف می زنه ما هم یک عالمه ریز ریز می خندیم استاد هم این همه بد آموزی .

رفیقم برایم یک پایان نامه رو تحلیل محتوایی کرد و برام فرستاد از 5 نمره کلاسی دو نمره به خاطر حرف زدن و ابراز وجود در کلاس گرفته بودم دو نمره پایان نامه رو هم گرفتم یک نمره ای که برای حضور و غیاب بود به خاطر تعداد بالای غیبت هایم نگرفتم . امروز که به استاد گفتم باید برگردم روزنامه و نمی تونم بمونم گفت اااا شما همون خانم خبرنگار هستید توی اتاق اساتیدحرف شما بود . گفتم وا استاد چی می گفتن درباره ما گفت بمون تا برایت تعریف کنم منم چون باید برمی گشتم روزنامه و قول داده بودم گفتم نه دیگه اگر بد گفتن که حلال نمی کنم به این وقت عزیز داشت اذان می گفت .اگر هم که خوب گفته اند دستشون درد نکنه باز هم از این کارها انجام بدهند. والا به خدا .

تمام طول مسیر دانشگاه اتوبانی ه ماشین ها با سرعت سر سام آور حرکت می کنند خوبه همه این همه عجله دارند بعد همیشه هم همه جا ترافیکه داشتم توی مسیر به این فکر می کردم که چه کاریه دارم درس می خونم جنگ بین خودم و من و آزاده یک جنگ غریب بود . دلم خوش بود الان دیگه خودم رییس شده ام می تونم اصلا ساعت هایی رو که نیستم ماموریت رد کنم حقوقش رو بگیرم که این کار رو انجاتم نمی دهم . دیگه مثل دوران کارشناسی کسی وجود نداره که روی اعصاب باشه هی نباید بین آموزش و اتاق اساتید و گروه و امور مالی و کارگزینی در رفت و آمد باشم هی نباید بروم پیش سر دبیر ارشد و برای کلاس هایم تایم آف بگیرم و سر دبیر ارشد یک خط در میون حالم رو نمی گیره .

دوست داشتم و دوست دارم این بار با فراغ بال درس بخونم از درس خوندن لذت ببرم بعد اون وقت مگه می گذارند ؟؟به دو تا از دوست هام قول داده ام که دیگه غر نزنم اما اونها که اینجا رو نمی خونند . می تونم هر چقدر دلم خواست غر بزنم بگم از استادی که این ترم 5 واحد باهاش درس دارم اون هم همه اش تخصصی متنفرم از نگاه های خشمناکش از خنده های چندش آورش حالم به هم می خوره از استاد پیرمون که رسما فکر می کنه ما علاف های بیکار و سر خوشی هستیم که از سر بیکاری درس خوندن رو انتخاب کردیم و فقط هم قول دادیم که درس ایشون رو بخونیم و مقاله های دوزاری ایشون رو هی تند تند دانلود کنیم بد میشه درباره دو تا استاد باقی مونده هم نظری ندارم اونقدر جنگی رسیدم سر کلاس ها و تند تند جزوه نوشتم و جنگی برگشتم سر کار اصلا نمی دونم چه حسی بهشون دارم . فکر می کردم استادهای دانشگاه خیلی به روز و روشنفکرهستند و به قول معروف آپدیت اما زهی خیال باطل .

فقط یاد گرفتم در این دو ماه که به هیچ وجه با استادها بحث نکنم چون خودشون رو خدای مسلم درسی که ارایه می دهند می دونند و خب بحث کردن با این استادها کفر گفتن به خداست و اینها از الان باید بگردم یکی رو پیدا کنم که برایم پایان نامه بنویسه پولش رو می دهم والا خوندن این درس هایی که به هیچ کاری نمی یاد فقط به درد همون مدرک گرفتن می خوره و بس .

الان چند هفته است که یک اتفاق خوب افتاده هی فکر می کردم کوتاه و گذریه از بین می ره مثل همه اون اتفاق های خوبی که فکر می کردم دنباله دار و ادامه داره و نشد اما خب انگار این دفعه با همه دفعه های دیگه فرق داره . والا اونقدر نامحرم اینجا رو می خونه که جرات نمی کنم شفاف بنویسم . همین قدر سر بسته بگم که باورم نمیشد یک زمانی این قدر مطیع و رام بایستم و فقط به اتفاق هایی که می افتند نگاه کنم . و لبخند بزنم .فقط امیدوارم همون اتفاقی بیفته که خودم دلم می خواهد . ته همه دلتنگی هایی که این روزها هی بغض میشوند لابه لای خبر نوشتن هایم و من رو به فین فین می اندازند .به این که فکر می کنم تو هم دلتنگی تو هم هستی هر چند دور و ساکت و توی سایه دلم قرص میشه باش همیشه باش ...

پ.ن: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺗﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩﯼ

ﺷﯿﺮ ﯾﺎ ﺧﻂ ﺑﻨﺪﺍﺯ

ﻣﻬﻢﻧﯿﺴﺖ ﺷﯿﺮ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﯾﺎ ﺧﻂ

ﻣﻬﻢﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﮑﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻫﻮﺍ ﻣﯽﭼﺮﺧﻪ

ﯾﻪﺩﻓﻌﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ: ﺩﻟﺖﺑﯿﺸﺘﺮ می خواد

ﺷﯿﺮ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﯾﺎ ﺧﻂ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:18  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر