تپل خانم

سلام

همه چی خوبه . اصلا چرا دروغ از این بهتر نمیشه . خدا رو صد هزار مرتبه شکر اما...دوستانی دارم که هر وقت دلم بخواهد و اراده کنم می تونم ببینمشون با هم بریم کافه بریم سفره خونه .بریم خرید اما... سر کار هم محبوبیت دارم هم مقبولیت برای همین وقتی می خواهم بروم  دانشگاه هزار بار سین جیم نمی شوم .اما...هوا هم خوبه بارون می یاد و من هر روز می تونم دوبار یک مسافت طولانی را پیاده راه بروم اما... حالا شب ها 20 صفحه مطالعه غیر درسی دارم و چند صفحه مطالعه درسی .اما... دانشگاه هم خوبه .از اون حالت گیج و ویج زدن دانشجوهای ترم اولی در آمدم و می فهمم استادها چی می گویند . دیگر اسم هایی که درباره شون حرف می زنند برایم ناشناخته  نیست . اما...همه چی خوبه  همه چی پرفکته . اما...حالا دو تا از دوستانم در آن واحد زنگ می زنن و می گویند روبه روی حرم امام هشتم ایستاده اند و می تونم رو در رو با امام رضا حرف بزنم هر چی دلم خوست بگم وتوی دلکم برای هزارمین بار قول و قرارمون رو مرور کنم اما.. اما... اما...اما..من دلم تنگ شده و اصلا هم دست خودم نیست این غم پنهانی که یکهو اومده و نشسته توی چشم هایم و نمی دونم  چرا دست از سرم بر نمی داره . من دلم اندازه دله یک مورچه تنگ شده و خفه خون گرفتم چون  نمی تونم درباره دلتنگی ام حرف بزنم . برای آزاده ای که همیشه احساساش رو به زبون می آورد کتمان کردم حقیقت اون هم حقیقتی به بزرگی یک دلتنگی کار خیلی خیلی خیلی سختیه و من دلتنگم واقعا و از دست هیچ کسی هم هیچ کاری بر نمی یاد .

فردا از صبح تا شب کلاس دارم . تمام امشب رو باید درس بخونم تا بلکه این دلتنگی لعنتی دست از سرم برداره .که بره پی کارش . کاش میدونستی که این همه دلتنگتم . کاش ...

پ.ن: هیچ چیز غم انگیزتر از این نیست که

کسی که دوستش داری

هیچ تلاشی برای نگه داشتنت نکند!

ارنستو ساباتو

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 17:50  توسط آزاده   | 

سلام

عاشق خیابون فلسطینم (کاخ) عاشق سکوتش . مغازه های باکلاس عینک فروشی و ساختمان های سر به فلک کشیده اش که بدون هیاهوی ساری در خیابان ولی عصر مهمون یک عالمه اداره و خانه و سازمان ریز و درشت اند . عاشق چنارهای قدیمی این خیابونم  عاشق سکوتش و آرامش سیالی که در کوچه های خوش نامش جریان داره . نمی دونم کدوم آدم کج سلیقه و بی مزه ای اسم قشنگ کاخ را به فلسطین تغییر داده . این خیابون باید اسمش کاخ می موند .از بس که برای دانشجوهای دانشگاه تهران خاطره انگیزه از بس که بچه های دانشکده علوم اجتماعی تهران مرکز توی سایه سار چنارهای سر به فلک کشیده اش خاطره دارند . از بس که بچه های هنر دانشگاه آزاد از یادگاری های حک شده روی تنه چنارها عکس انداختند .دو تا کافه خیلی خوب هم توی این خیابون خوشگل هست .که دم نوش ها و چایی های خیلی خوشمزه ای داره  همه امروز صبح ام با بوی بارون و خاطره بازی گذشت . بعد هم هر چقدر منتظر شدم تا دوستم زنگ بزنه و ببینمش نشد که بشه .

قبلن ها به خرداد پر حادثه عادت داشتیم الان ورق برگشته باید به آذر پر حادثه عادت کنیم .از تمدید ممذاکرات 5+1 گرفته تا فرصت یک ساله ای که به ایران داده اند . تولد صبا و امتحان های میان ترم که اصلا باهاشون ارتباط برقرار نکردم بگیر تا  هفته دیگه  که مهونی گودبای پارتی داریم . هر بار که یاد نسیم می افتم تصویر اون باری که با هم رفته بودیم دارآباد و چایی خوردیم توی ذهنم نقش می بنده . چقدر زود گذشت اون روزهای خوب بعد ناخود آگاه اشک پر میشه توی چشم هام . می دونم که داره می ره دنبال خوشبختی . می دونم که سقف ایران برای آرزوهای بلند و بالایش کوتاهه اما دلم که اینها رو نمی فهمه دلم برای مهمونی های دخترونه مون غیبت ها وریز ریز خندیدن هامون. چطوریا گفتن های هر روزمون چت های کیلو متری و اس ام اس های رمان مانندمون  تنگ میشه . آذر به یک چشم بر هم زدن می گذره و نسیم 26 یا نمی دونم 28 بلیت داره . لعنت به فرودگاه امام که این همه اشک توی سالن ترانزیتش سر ریز میشود . لعنت به مهاجرت . لعنت به سفرهایی که تا ندارند . معلوم نیست کی تموم میشوند .لابه لای اشک ریختن های یکهویی مون از بحث مهمون بازی هم غافل نیستیم برای نسیم باید یک کادوی فوق العاده بخریم که برایش یادگاری بمونه لباس هم باید بخریم . اما خب این همه اتفاق دلیل نمیشه که بد جنسی های دخترونه مون رو نداشته باشیم  برای مهمونی یک تاب و دامن کوتاه قرمز خریدم . خیلی خوشگل و خاصه اما فعلا به هیچ کسی لو ندادم که لباس خریدم .بنفشه هم لباس خریده اما چیزی درباره اش نگفته . الان صادق ترین عضو گروهمون هداست که رک و پوست کنده اعلام کرده هیچ ایده ای نداره و اصلا نمی دونه که می تونه بیاد مهمونی یا نه اکما خودم در اساس یک برنامه ریزی سر انگشتی و تنهایی لباس  قرمز خریدم که با رنگ موهام ست باشه حالا فقط باید یک روز وقت بگذارم بروم بازار یک ساپورت شیشه ای رنگ بدن بگیرم .راستی کفش هم می خواهم .

امروز آخرین جلسه کلاس روش تحقیقه خدا رو شکر دیگه  لازم نیست سر کلاس حاضر بشویم دیگه استرس این رو ندارم که همه دارند از دانشگاه برمی گردند . اون وقت من ساعت 5 و ربع تازه کلاسم شروع میشه و تا 7 و نیم هم ادامه داره از هفته دیگه هم امتحانات میان ترم شروع میشه ومیشوم دانشجوی ترم دوم  به همین ساده گی به همین خوشمزه گی .

پ.ن: بگو راه را گم کرده بودم

بگو ساعتم خواب مانده بود

اصلا بگو به مترو ساعت هفت نرسیدم

برای شتابی که نداشتی

بهانه ای جور کن

جهان

با دروغ تو

زیبا می شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 16:9  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر