تپل خانم

سلام

هیچ اتفاقی نیفتاده امروز از اون روزهای خیلی خیلی خیلی معمولی بود . از همون روزهای شلوغی که کار داشتم با گوشیم درگیر بودم به فکر هماهنگ کردن چد تا قرار کاری بودم . چند بار توی آیینه نگاه کردم دوبار رنگ رژلبم رو تمدید کردم . با بهار و مهناز سر خرید رفتن کل کل کردم . امروز خیلی معمولی بود پر از دلمشغولی های کاری و اداری پر از بگیر و ببندهایی که تمامی ندارند . دوبار از ته دل خندیم صبح بعد از آنکه محمد اشتباهی تا ورودی استخر خانم ها رفته بود و مسئول حراست را تا سر حد مرگ عصبانی کرده بود . البته نمی دانست . بعد هم دیر رسید به حرف های آقای معاون و وسط یک جو سنگین یک سوال آماری پرسید بعد آفای معاون هم گفت من این سوال رو جواب دادم شما کجا بودید ؟و محمد خیلی  ریلکس گفت من استخر بانوان بودم و همه خندیدند .و من از خنده سیاه شدم . قیافه اش خیلی بامزه بود درست مثل یک پسر بچه شیطون با موهای کوتاه اقرار کرد که رفته استخر بانوان و نبوده در نتیجه جواب سوال آقای معاون رو نشنیده . بار دوم سر کار بود وقتی برگه های تست زبان عمومی رو دادند دستم و گفتن چون دیروز نبودم باید الان جواب بدهم و همه می دونند که زبان انگلیسی من زیر جلبکه اشکم در اومده بود که کسا گوشی موبایلش رو داد دستم یک عکس بود که از کلید تست ها انداخته بودند در عرض دو سوت تست ها رو زدم بعد هم برای رد گم کردن چند تا رو اشتباهی زدم کلی به بچه ها و خلاقیتشون خندیدیم برای بچه های بقیه طبقات هم کلید رو وایبر کردیم .امروز یک روز معمولی معمولی بود با همه درگیری های یک روز معمولی اما من دلم گرفته  دلیلش روهم نمی دونم .

اعتماد به نفسم رابطه مستقیم و خطی با حساب بانکی ام داره . الان اعتماد به نفس ندارم چون هیچی پول ندارم . هیچی پول یعنی حساب سکه های 100 تومنی و دوتا سکه 25 تومنی که توی جیب کیفم  هست و هم دارم و همه اش دلم شور می زنه که نکنه اتفاقی بفته و من که فقط ده هزار و 550 تومن با احتساب همون دو تا سکه 25 تومنی دارم یکهو بمونم و این حالم رو بد می کنه . از اینکه چک بابام پاس شد و شرش کم شد خیالم راحته الان دیگه توی خونمون از تنش خبری نیست اما حاله خودم خرابه . لامصب حالا هر چیزی هم می بینم خیلی خوب و قشنگ و ناب به نظرم می یاد . اما پول ندارم و این پول نداشتنه عجیب درد داره.

هر دوتاشون دست توی دست هم شونه به شونه هم روبه دوربین خندیده اند و زیر عکسشون نوشتند بالاخره ما شدیم . عظیم نیشش تا بنا گوش بازه و ارمغان از همون خنده های ریزش زده از همون ها که ردیف دندون هایش پیدا میشد و بعدش می گفت عاشقتم . آب زیر گاه بازیشون بالاخره سر اومد صدایش رو در نیاورده بودن تا همه چی اوکی بشه بعد اعلام رسمی کنند . یک هفته بعد از عقد رسمی ریلیشن شیپ زده بودند که اهای ملت بدانید و آگاه باشید که ما شدیم . انشالله خوشبخت بشوند .اصلا باورم نمیشه گیج بازی های عظیم از عشق ارغوان بوده اون روز که ماشینش رو جا گذاشته بود و با اتوبوس رفته بود خونشون بعد ساعت دو زنگ زده بود پلیس که ماشینش رو دزد برده . اون روز که با سر رفته بود توی شیشه جلوی دراتاق  مدیر مسئول وااااای همه این ها از عشق ارغوان بوده و حالا بعد از یک سال به هم رسیدند . مبارکشون باشه انشالله به پای هم پیر بشوند .

اسفند رو دوست دارم از همون اول هم اسفند رو دوست داشتم از هیاهو و بگیر و ببندش خوشم می اومد . هنوز هم خوشم می یاد . اما نمی دونم چرا این روزها حالم خوب نیست . می گم می خندم کارهایم رو سر وقت انجام می دهم با سردبیرمون کل کل می کنم سر تیترها و لیدهای بلند بالا سر فعل های تکراری سر برنامه هایی که باید پوشش بدهم اما خب سر کار روزنامه ام سر کلاس های این ترم که آخر وقته و استادهایی که دوستشون دارم . دلم حرف زدن می خواهد دلم درد دل کردن می خواهد . اما هیشکی نیست . هیشکی نیست یعنی تنهایی یعنی همین الان که دلم می خواهد یکی باشه اما اون یکی نیست . نشستم پشت سیستم روزنامه و بی کسی هایم رو تند تند تایپ می کنم تا خودم رو یادم بره .

دلم برایت تنگ شده . دلتنگی هام رو می نویسم . همین جا توی همین کادر سفید و قاب خالی . خواستم هیچی نگم . اما وقتی می نویسم دیگه خودم نیستم . کلمه ها خودشون تند تند پشت سر هم ردیف می شوند . دلم گرفته  دلم تنگ شده بغض دارم . دلم دلیل می خواهد اما هیچ دلیلی وجود نداره من تنهام همین .

پ.ن: دیوانگی بد نیست

هوس کرده ام

چنان گیج شوم از تو

چنان مست شوی از من

که زمین سرگیجه بگیرد

و اشتباهی سالی سیصد و شصت و شش دور بگردد

یک روز اضافه تر، دور ِ تو

برای یک بار هم که شده

چشم هایت را ببند

و سال ها بخواب

به جای تمام سال هایی که نخوابیدی

روی سینه ام

من شهرزاد نیستم

اما قصه گوی خوبی ام!.

 "مهدیه لطیفی"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:4  توسط آزاده   | 

سلام

به دنیای مطبوعات و خبرگزاری ها می گویند  محله برو بیا هر روز یک نفر می رود و یک نفر جدید جایگزینش میشه . بچه های کارآموز کار یادمی گیرند و می روند یک نشریه جدید . مدیرعامل ها ارتقای درجه پیدا می کنند . خبرنگارهایی که خبرهای تا داشتند و همیشه پیگیر بودند معاون و دبیر می شوند .اصلا ته ته تهش این میشه که بچه ها پیشنهاد های تپل تر می گیرند بعد اعلام می کنند که تا فلان تاریخ بیشتر نیستند و بعد هم می روند .اون لحظه ای که می آیند وخدا حافظی می کنند خیلی لحظه مسخره و دردناکیه . دوستی هامون تبانی کردن هامون برای تعطیلی و زود رفتن اعتراض های بی سرانجاممون وقت نهار خوردن عصرونه های دونگی و عصبانیت های زودگذرمون مثل فیلم روی دور تند از جلوی چشم هامون عبور می کنه . دوستمون می ره یک روزنامه دیگه یک خبرگزاری دیگه یک مجله دیگر درسته که همدیگه رو می بینیم درسته که همچنان با هم همکار هستیم و هم صنف اما دیگه توی یک روزنامه کار نمی کنیم .امروز محمد مهدی خداحافظی کردو رفت خدا نگهدارش رفت یک روزنامه جدید که قراره سال دیگه فروردین همراه بهار متولد بشه . رفت اونجا بشه مدیر هنری .خدا کنه تولد روزنامه شون مبارک باشه الهی آمین .

می خواهم یک گوشی بخرم . با یک رکوردر از گوشی ال جی ناراضی ام همه اش آنتنش می ره و باید خاموش روشن بشه تا دوباره آنتنش برگرده . بعد درست همون جایی که لازم داری صدایش ضعیف میشه . الان که خبرگزاریم و همه اش باید خبرها رو بخونم هی با تایپیست ها سر صدای گوشیم دعوا دارم .هم سیستم های اونها ضعیفه هم گوشی من مشکل داره الان اصلا نمی دونم چه مدل گوشی های وجود داره فقط دلم می خواهد یک گوشی خوب داشته باشم که زیاد هم خدا دلاری نباشه .ارزون و به درد نخور هم نباشه  این از گوشی . یک رکوردر هم می خواهم. اصلا فکرش را هم نمی کردم رکوردر 500 تومن قیمت داشته باشه . اصلا افسرده شدم الان از این همه گرونی . چه وضعیه آخه والا به خدا .

روزهای ماه اخر سال توی یک رخوت فرو رفته نه اینکه خبری نباشه ها نه اتفاقا پر از خبر و گزارش و نشست خبری و دنگ و فنگ های آخر سال اداراته اما من خودم رفتم توی رخوت و اتفاقا این رخوت رو هم دوست دارم . دلم از های وهوی روزهای آخر زده شده . خرید هام تند و با عجله است . توی پاساژها دنبال آزاده ای می گردم که لباس و شلوار اندازه سایزش پیدا نمیشد اما از گشتن مغازه ها سیر نمیشد . الان خیلی زود انتخاب می کنم .خیلی زیاد خرید می کنم . هنوز هم توی کمدم پر از کیسه های خریدی است که اصلا یادم نمی یاد کی و کجا سر کدوم ناراحتی برای فرار از کدوم دلتنگی تن به خریدش دادم . دلم خونه تکونی می خواهد . باید خیلی چیزها رو امسال بریزم دور . خیلی از خاطره ها و آدم ها و ارتباط های کاری و اداری به درد نخور رو باید رفع و رجوع کنم . بع هی به خودم می گم فردا الان نه امروز خیلی کار دارم . شاید برای همینه که دارم لحظه شماری می کنم تا روزهای ماه آخر سال تند تر تر تموم بشه . بعد یک دل سیر بخوابم بدون صدای آلارم گوشی بدون زنگ تلفن بعد سر فرصت توی تعطیلی ها بین دو نیمه رفتن و مهمون های صبح و آمدن مهمون های عصر موقع دم کردن چای بگم خب الان وقتشه  دور فلانی رو باید خط قرمز بکشم .

تموم هفته ای که گذشت داشتم فکر می کردم که خوندن همین خط خطی ها باعث میشه فکر کنی همه چی خوبه چقدر خوشحالم که می تونم با همین چند خط روزانه سرت رو گول بمالم که  اره همه چیز خوبه همه چیز آروومه و بیشتر از قبل به جادوی کلمه ها و جمله ها پی ببرم .همه این هفته ای که گذشت خوشحال بودم.

پ.ن: مرد اگر بودم

نبودنت را غروب های زمستان

در قهوه خانه ی دوری

سیگار می کشیدم .

نبودنت دود می شد

و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه .

بعد تکیه می دادم به صندلی

چشمهایم را می بستم

و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم

تا بیشتر از یادم بروی

نامرد اگر بودم

نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم

مرد نیستم اما

نامرد هم نیستم

زنم و نبودنت

پیرهنم شده است!

"رویا شاه حسین زاده "

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:4  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر