تپل خانم

سلام

جشنواره امسال هم شروع شد . حالا تحریریه برای سانس ساعت 6 زود زود خالی میشه . بچه ها هر بار که ازشون درباره فیلم ها می پرسم لب و لوچه شون رو آویزون می کنند که یعنی فیلمه افتضاح بود . برای من که اصلا با فیلم میانه ای ندارم تعریف و نقدشون محلی از اعراب نداره . اما از این فستیوالی که راه افتاده و همه رو درگیر کرده خوشم می یاد. یک جور خاصیه خبرگزاری برامون سهمیه در نظر گرفته اما من هیچ کدوم رو نگرفتم فیلم ها تا دیر وقت طول میکشه بعد کسی نیست بیاد دنبالم و من برای هزارمین بار این روز ها هی یاده داداشم می افتم و هی چشم هایم پر از اشک میشود .

دیشب با یک دوست قرار گذاشتم . هر چند قرارمون کاری بود اما فهمیدم که دوستمون چقدر هزار الله اکبر پولدار و بی نیاز تشریف داره . الکی هم توی خیابون های پایتخت چرخ زدیم و آخر سرهم در بدترین جای ممکن پیاده شدم. نمی دونم به خاطر زبون تیز و حاضر جوابی هایم باید خوشحال باشم یا ناراحت اما گاهی وقت ها با زبون لازمه که حاله بعضی ها رو گرفت بعد هم به پهنای صورت لبخند زد . دقیقا مثل کاری که دیشب من انجام دادم .همیشه از ادم هایی که ادای متشرع ها و مذهبی بودن را در می آورند متنفرم . کسی که پشت سپر مذهب پنهان میشه و برای هر غلط اضافه ای که انجام می دهد یک مثال فقهی و دینی می یاره دو زار نمی ارزه که هیچ خیلی آدم خطرناکیه .

توی یک گروه شعرعضوم که فقط شرهای کوتاه و موجز باز نشر می شوند .بعد به روال معمول همه گروه ها حق چت کردن نداریم و بحث هم نباید انجام بشود و اتفاقا یک مدیر همیشه آنلاینی هم وجود دارد که مثل عقاب بالای سر گروه هستند تا کسی حرف اضافه نزنه . بعد داداش مدیر هم عضو این گروه هست و در یک حرکت عشقولانه یک خانومی در گروه عاشق این آقاهه شده و ما هم که فضول متوجه این ارتباط شده ایم حالا هر وقت این آقای برادر مدیر شعر می گذاره اون خانومه هی استیکر می فرسته و تعریف می کنه و خواهش می کنه اگر مکانش هست اسم شاعر روهم بفرمایید . چون فقط اجازه این کارها رو داریم . بعد اون آقای برادر هم هی معذرت خواهی می کنه که هر چقدر جستجو کرده و گوگل کرده متاسفانه نتوانسته شاعر رو پیدا کنه و از این بابت خیلی شرمساره اصلا یک عشقولانه بازیه توی اون گروه که بیا و ببین .

یک کار جدید رو از شنبه شروع می کنم . این بار مستقیم و بدون واسطه با امام رضا طرفم . من و امام و دوست ریسمون . اصلا فکرش رو هم نمی کردم این کاره جور بشه .الان یک حس خیلی خوب دارم . خیلی خوب و بدون استرس می دونم که خود امام رضا هم هست و کمک می کنه اما با این حال تا به روال عادی برسیم و همه چیز عادی بشود زمان می بره. امروز که با ایمان حرف می زدم . نصف مکالمه مون سکوت بود .بهش گفتم یک نذری دارم توی حرم امام رضا گفت برو زود ادایش کن . گفتم اره حتما باید برومو من رسما از شنبه خادم امام رضا میشوم.

توی ماشین بعد از یک روز سخت و سرد یکهو صدام می کنه برمی گردم دوربین فلش می زنه . اون هم نه دوربین عادی و معمولی ها یک دوبین حرفه ای .میگم وا چرا عکس انداختی ؟؟میگه من اولین بار همین جوری دیدمت . همین طوری سورمه ای پوشیده بودی و خسته طور بودی . یادم نمی یاد درباره چه زمانی حرف می زنه . می گم خب حالا پشیمونی ؟میگه اره خیلی پشیمونم . که چرا همون وقت نیومدم پیشت و این همه سال بینمون فاصله افتاد . عکس ر.و که بهم نشون می ده اونقدر خوشم می یاد از این عکس های هنری طور شده که خیلی خاص هستند .حالا که ذوقم رو دیده فقط بوووس دلش می خواهد تا عکس ها رو برایم بفرسته یعنی یک آدم چقدر می تونه بد جنس باشه ؟؟؟

23بهمن میشه هفته آینده ؟؟من باز هم به مهمونی دعوت شدم و الان این سوال ذهنم رو مشغول کرده که چی بپوشم ؟؟؟؟

پ.ن: تحمل کن

به جاهای بهترِ راه هم میرسیم

به جاهای باریکترش

جایی که به سختی برای دونفر جا باشد

و من مجبور شوم

تو را در آغوش بگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:22  توسط آزاده   | 

سلام

تمام پنجشبه خونه بودم .مامان رفته بود دوره دوستانه اش خدا رو شکر که خونه دوستش هم نزدیک بود و لازم نبود ببرمش .باباهم با خودش و کارهای باباگونه اش سرگرم بود .جلوی خونمون دارن پارک می سازند یک فصای چمن کاری شده با یک پیاده راه بابا هر روز روند کار کارگرها رو چک می کنه و مدت ها درباره اش حرف می زنه .با حمیدرضا دیگه قهر نیستم دیشب گفته بود که پنج شنبه دیر می یاد خونه و قرار داره با دوستانش و این یعنی به من هی زنگ نزنید .چشم هایم رو که باز کردم ساعت 8 بود بعد همه اتفاق هایی که افتاده بودند از جلوی چشمم عبور کردند هیچ کاری نداشتم در نتیجه می تونستم باز هم چشم هایم رو ببندم و توی دلم آرزو کنم ای کاش بقیه خواب های شرین رو ببینم . خواب دیدم دارم توی اب دست و پا می زنم چشم هایم رو که باز کردم ساعت 11 بود .هیچ کاری نباید انجام می دادم .حتی لازم نبود غذا درست کنم الویه و ماهی و قیمه داشتیم جدا از اون خودم هم حال آشپزی نداشتم . باز چشم هایم رو بستم این بار رفته بودم خرید یک پاساژ بود که راهروی ورودیش آیینه کاری داشت .از جلوی ایینه ها که رد شدم یادمه که به دختری که تثویرش توی همه آیینه کاری ها افتاده بود نگاه کنم ، اما یادم نیومد که کجا بوده اون پایاژ . باز که چشم باز کردم ساعت 11 و نیم بود 4 تا اس ام اس داشتم و یک عالمه پیام تلگرامی دبیر سرویسمون هم پیغام داده بود خبرهای پلیس رو اگه نمی فرستم خودش بزنه .بالاخره رضایت دادم از تخت بیام پایین دست و صورت بشورم یک لیوان شیر کاکایو برای خودم بریزم و لپ تاپ رو روشن کنم .

بعد از ظهر پنج شنبه همه اش دنبال لباس ست کردن بودن . کاش یک چیزی می خریدم این سوال فلسفی چی بپوشم مگه دست از سرکم بر می داشت . دوست داشتم ساده بپوشم و در عین حال چشم همه رو در بیاورم اما نمیشد . چرا واقعا ما دخترها هیچ وقت لباس درست و درمون برای مهمونی رفتن نداریم ؟اصلا همه اش توی قر و فر می مونیم . حالا لباس رو که میشد یک کاری کرد موهام رو چی کار کنم . همه این دلهروه ها و استرس ها رو دوست دارم . همه اینها برای من خوبه یعنی عالیه برای دختری که  همه اش توی دادگاه و دادسرا و زندان رفت و آمد داره . این جور دغدغه ها زن درونم رو زنده نگه می داره از بس که لابه لای این کار خشن و مردونه آن  بیچاره رو پس زدم و بهش توجه نکرده ام . از بس که آزاده مرد و مستقل بودم . اونقدر از توی کمد لباس و کیف و دامن  تاپ و شلوار جین پاره پاره با کمربند درآوردم و ضرب دردی پوشیدم که از حال رفتم . کف اتاق روی تخت و روی میز کامپیوت پر از لباس بود . الان زیر پوستی پز دادم که چقدر لباس دارم امیدوارم متوجه شده باشید با تچکر . خدایی از وقتی که وزن کم کرده ام خیلی خوب و خوشحال از همه حراجی ها لباس و تاپ و دامن های کوتاه .و بلندمیخرم اما باز هم یک جا که می خواهم بروم این سوال هست که چی بپوشم .؟؟

جمعه مرخصی گرفتم . همه خبرها رو گذاشتم . قرار بود خنگولی جون هم بره و حواسش به صفحه ام باشه همه کارها رو انجام داده بودم . همه خبرها و عکس ها رو مرتب و منظم و نامگذاری شده نوشته بودم . ساعت 11 باید می رفتم سفارش گل و شیرینی رو می گرفتم و بعد هم پیش به سوی مهمونی هیجان انگیز . می خواستمبا آژانس بروم اما خب گفتن که نه با هم می ریم .توی گل فروشی زیاد معطل نشدیم . اما توی شیرینی فروشی یک عالمه معطل شدیم اون هم به خاطر اینکه  خانم شیرینی فروش  که ادعایش هم میشه خیلی با هم دوست هستیم سفارش رو اشتباهی ثبت کرده بود . هی هم ارمنی با هم حرف می زدند دیر هم شده بود خلاصه دوتا تارت میوه هیجان انگیز بهمون داد تا همه اون معطلی الکی توی شیرینی فروشی یادمون بره . ساعت 1 رسیدم . اونقدر عجله داشتم که اصلا یادم رفت درست و درمون خداحافظی کنم . اما همین که رسیدم بالا و روبوسی و اینها و رفتم لباس عوض کنم مراتب ناراحتی با اس ام اس به سمع و نظرم رسید که  کلا روح و روانم رو نواخت .

مهمونی عالی بود یک میز بی نظیر از یک عالمه خوراکی های خشمزه از سبزی خوردن و سالاد و ژله آلبالویی با آلبالو تا دسر کدو حلوایی و دارچین . بگیر تا زرشک پلو با مرغ سرغ کرده و بیف استراگانوف و سالاد ماکارونی با جوانه و ماست و خیارو گردو و خورشت بادمجون و جوجه چینی و دلمه و لازانیا و....وااای یک عالمه سر میز نشستیم با فراغ بال غذا خوردیم و حرف زدیم . بچه ها بازی کردند سر ته دیگ سر و دست شکوندیم . درباره سیب زمینی سرخ کرده حرف زدیم . غوره های تف داده شده رو دونه دودنه سوا کردیم و با هم غر زدیم که کی از همه بیشتر خورده و لابه لایش من هی به روزنامه زنگ زدم که کارها ردیفه؟همه چی اوکی هست و هی بچه ها بهم چشم غره رفتند که بابا بی خیال یک روزه ها یک روز هم بچه ناقص الخلقه به دنیا بیاد در دنیای مطبوعات به خدا به جایی بر نمی خوره و خیالم که از بابت صفحه زاحت شد تازه فاز دوم مهمونی شروع شد . میوه و آجیل و پفک و چیپس و ژله و بستنی و قلیون و بگو و بخند . یک عالمه غیبت کردیم . یک عالمه عکس انداختیم . خونه بهار خیلی خوشگل و عکس خور بود یک عالمه شمع دون و شمع های خوشگل داشت . و من یک عالمه عکس انداختم . تازه فهمیدم  پیراهن کوتاه سفید مشکی که پوشیده بودم چقدر خوشگله و من کشفش نکرده بودم . کادویی که برایش خریده بودیم یک گلاب پاش و پارچ مینا کاری اصفهان بود که از همون خیابون ویلا خریده بودیم . بعد هم کیک خوشمزه ای که خودم خریده بودم و پر از میوه  و ژله بود رو خوردیم . ساعت 8 با داد و بیداد مامان هامون مهمونی بازی تموم شد. چقدر خوش گذشت . در تمام طول مسیر عکس ها رو نگاه کردم . تازه یادم هم بود به خاطر اینکه خدا حافظی نکردم معذت خواهی کنم .خدا کنه این دور همی هامون همچنان ادامه دار باشه .

پ.ن:من یاد گرفته ام که هیچ فرقی نمی‌کند چه قدر خوب و وفادار باشم،زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند! من آموخته‌ام کسانی را که دوستشان دارم، خیلی زود از دست می‌دهم و کسانی را که بود و نبودشان برایم اهمیتی ندارد، همیشه در کنارم خواهم داشت!ولی هرگز فلسفه‌ی هیچکدامشان را درنیافتم.

کریستین بوبن

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:51  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر