تپل خانم

سلام

 روز اول مهر یک هدیه خوب از پاییز گرفتم . آزاده هستم یک دانشجو ....بعد از کلی سال دوری از درس و مشق و مدرسه و استرس امروز صبح باید می رفتم دانشگاه ثبت نام . وااااای چقدر حسش خوب بود . یک عالمه دختر و پسر بودیم که همه یک سوال مشترک از نگهبان جلو در می پرسیدیم آقا دانشگاه علوم انسانی کجاست؟و خدایی عجیب آقای آبی پوش جلو در مهربون بود که با نقشه دانشگده های دانشگاه و لبخند همه رو راهنمایی می کرد . حالا من کاری به کارسال اولی های کاردانی و کارشناسی ندارم اماخدایی موندم اینهایی که ارشد قبول می شوند چرا با مامان و بابا و همسر و دایی و عمه و عمو برای ثبت نام اومده بودند؟خدایی زشته ثبت نام که کار سختی نیست فقط 60 تا فرم باید پر می کردیم و هی پشت سر هم مشخصاتمون رو وارد می کردیم بعد هم فیش بانکی و دریافت پرونده همین خلاص ترم اول رو هم که دانشگاه خودش زحمت کشیده بود انتخاب واحد  کرده بود . الان من یک کد یک عالمه رقمی هستم که اگر آلزایمر نگیرم  باید حفظش کنم . نصف کارهای ثبت نام رو انجام دادم بعد هم ظهر شده بود باید برمیگشتم روزنامه برای همین هم بی خیال بقیه کارها شدم چون مسوول ثبت نام گفت تا 7 مهر مهلت داریم اومدم ترمینال اتوبوس ها و خطی های جلو در دانشگاه رو کشف کردم شماره یک آژانس که روبه روی در اصلی دانشگاه بود رو سیو کردم برای مواقع ضروری و بعد هم خوشحال و خندان رفتم سر کار .

یک عالمه پیام وایبری و اس ام اسی و شخصی و دولتی و خصوصی داشتم برای تبریک آغاز مهر و شروع فصل پاییز این همه آدم برای آمدن پاییز لحظه شماری می کردند . امروز صبح که می رفتم دانشگاه هوا اونقدر خوب و خنک بود تازه یک نسیم خیلی خوبی هم می وزید که بیا و ببین  فکر کنم مهر ماه هم به خاطر اینکه بالاخره نوبتش شد که از راه برسه خوشحال بود .خدا کنه ماه پر برکتی باشه . خدا کنه پر از بارون باشه اوضاع و احوال سدهای تهران اصلا خوب نیست .اینطور که هواشناسی پیش بینی کرده تا آخر آبانماه توی تهران از بارندگی خبری نیست . خدا کنه همه نقشه های پیش یاب و جریان های هوایی شوخی کرده باشند .و مهر پر بارونی داشته باشیم  خداکنه بارون بیاید .هوا تمیز بشه این مگس های سفید مسخره که حمله کرده اند به درخت های چنار و توت تهران بمیرند.که خیلی چندش و مسخره اند . خدایا تو که مهربونی تو که بزرگ و بخشنده ای کاش دلت برای ما تهرانی های بارون ندیده بسوزه وبرامون بارون بفرستی . الهی آمین .

دوست خیلی خوبه . دوست همراه خیلی خیلی خوبه اما رفیق از دوست هم بهتره .با رفیق میشه  درباره همه چیز حرف می زد . میشه بهش زنگ زد از دلتنگی ها گفت میشه برایش غر زد میشه بهش گفت کم آوردم داری تا آخر ماه بهم پول قرض بدهی ؟میشه  روبه رویش نشست و یک عالمه گله کرد غر زد بعد چون رفیقته نه از انتقادهایش دلخور میشی نه از حرف هایش من چند تا رفیق خوب دارم یک رفیق فرهیخته دارم که امروز از صبح که داشتم می رفتم دانشگاه باهم اس ام اس بازی می کردیم به قول خودش پیامک بازی اون قدر رفیقم باحاله که نگو بلده قربون صدقه بره بلده شنونده باشه بلده همون جایی که  جایش هست و باید تاییدم کنه اما خب به جایش هم ازم انتقاد می کنه .امروز سر ثبت نام توی دانشگاه یک لحظه دو دل شدم این خیلی بده که حرف های دوزاری دیگران اینقدر زود رو من تاثیر می گذاره درسته که شهریه دانشگاه آزاد خیلی زیاده  اما اونقدر نیست که نتونم پرداخت کنم . بعد دانشگاه وام هم می دهد حتی تسهیلاتی داره که میشه شهریه رو قسط بندی کرد تازه من از بابام هم می تونم کمک بگیرم که ترجیهم  اینه که اصلا از بابا کمک نگیرم . در نتیجه مشکلی در پرداخت شهریه ندارم کلاس هام هم عموما صبح برگذار میشه دیگه با سردبیرم اونقدر اوکی هستم که برای مرخصی های ساعتی مشکل نداشته باشم .تازه در صورت اتمام تحصیلات و ارایه مدرک کارشناسی ارشد به کارگزینی یک مبلغ تپل به حقوقم اضافه میشه بعد من نمی دونم چرا یکهو به خاطر حرف بی ارزش یکی از همکارها دو دل شدم اونقدر که زنگ زدم به همون رفیق شفیق و یک عالمه به من امیدواری داد که کار خوب همون کاریه که داری انجام می دهی و خرج کردن برای درس خوندن و مدرک گرفتن توی مملکتی که مدرک گراست نه تنها ضرر نداره که کلی هم منفعت داره بعد تازه رفیقم گفت که مدیر آموزش اون واحدی که من قبول شدم رفیق فابریکشه و هر کاری داشته باشم می تونه برایم انجام بده و من چقدر خوشحالم از داشتن یک همچین رفیق خوب و دوست داشتنی که من رو به نهارهای باشکوه دعوت می کنه  برای موفقیت هایم خوشحال میشه یادش می مونه که حالم رو بپرسه  و همیشه  برایم دعا می کنه از شر آدم های تنگ نظر و بدرد نخوری که همه جا هستند در امان باشم . خدا همه رفیق ها رو سلامت و پایدار نگه داره الهی آمین .

پ.ن:

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 17:58  توسط آزاده   | 

سلام

بالاخره ناز و اداهای تابستون برای رفتن و پاییز برگریز برای آمدن اونقدر کشدار شد که من سرما خوردم یعنی اولش الهه مریض شد در عرض دو ساعت آریزش بینی و گلو درد و چشم های ورم کرده و صدایی که از ته چاه در می آمد اونقدر وحشتناک بود که سر دبیر اجازه داد بره خونه اما همون دو ساعت کافی بود که من و وحید و مهسا هم درگیر این ویروس مسخره بشویم و هیچی دیگه دیروز عصر من سینه خیز بودم . تبدار با لرز شدید اونقدر لرز داشتم که توی واگن مترو داشتم یخ می زدم بالاخره هم طاقت نیاوردم و ایستگاه سعدی از قطار پیاده شدم . همه استخوان هام درد می کرد.سر درد و گلو درد و گوش درد باضافه یک عالمه کلافگی و عرق سرد واقعا فاجعه آمیز بود.شب ساعت 11با یکی از دوستام قرار چتی داشتم چشمم به صفحه مانیتور خشک شد اما نیومد برایش اس ام اس هم فرستادم اما جواب نداد . آدم بد قولی نبوده و نیست خداکنه برایش اتفاقی نیفتاده باشه .

از مشکلات کار ما اینه که یک وقت هایی نوشتنت نمی یاد آقا نمی تونی بنویسی البته همه اونهایی که وبلاگ دارن به این مشکل برخورده اند خوبیه وبلاگ اینه که نمی نویسی تا حس و حالت دوباره برگرده اما روزنامه رو که نمیشه سفید چاپ کرد حالا نوشتنت نمی یاد بماند بعد خبر کپی پست هم می تونی کار کنی این از همه بدتره که گزارش نابت رو حال نداری بنویسی بعد یک دبیر خیلی خوب و عالی به پستت خورده از اون خجالتی ها که هر بار فقط خواهش می کنه گزارش رو برسونی و اذیتش نکنی و این حرف ها نه دادی نه فحشی نه نفرینی هیچی به خدا فقط خیلی مودبانه هی اس ام اس می فرسته آزاده و یک عالمه علامت سوال جلویش می گذاره خدایی من شرمنده شدم اما چی کار کنم حسش نیست نیم ساعت بشینم این گزارش ها رو جمع و جور کنم .از صبح تا حالا یک عالمه خبر نوشتم یک عالمه گزارش خبری جفت و جور کردم دو تا مصاحبه تلفنی گرفتم با 20 نفر حرف زدم یک عالمه درباره راه های پیشگیری از سرما خوردگی سرچ کردم واوووووه یک عالمه وقت کشی کردم اما حس نوشتن این گزارشه رو ندارم لعنت بر شیطون دوست دارم انجامش بدهم شرش کم بشه اما نمیشه نمی دونم چرا ؟؟؟

"کتی پاهای چاقالویش رو با زور روی هم بند می کنه بعد هم بدون اینکه به کسی نگاه کنه می گوید :همین که بگی بعععععله همه درهای دنیا به رویت بسته میشه اصلا صدای کیل کشیدن و جیغ و سوت مهمون ها رو نمی شنوی انگار زمان برایت صفر میشه یکی دستت رو می گیره و پرتت می کنه به بازی زمان بعد یواش یواش باید برگردی انگار اون وقت که صداها رو شنیدی یک روزنه امید توی دلت جونه می زنه.فریناز لیوان چاییش رو بر می داره از روی میز و می گه تو لیسانس ادبیات داری ؟گند بزنن توی این توصیفاتت عروسی خیلی هم شیرینه شماها خرتون از روی پل گذشته چرند می گویید.

به جای خالیه حلقه توی دستم نگاه می کنم یادم می یاد که صبح حلقه ام رو در آوردم می خواستم با وایتکس روشویی رو بشورم یادم هست که فروشنده گفت موقع استفاده از مواد شوینده فقط حواستون باشه بعد هم یک لبخند پت و پهن تحوبلمون داد و دو تا حلقه رو گذاشت توی جعبه های جیر مشکی .حلقه ام رو دوست دارم همون روز بعد از شام توی رستوران موقع خوردن دسر انداختی توی دستم بعد هم وقتی داشتم توی نور به برق نگین هایش نگاه می کردم دست های کوچولوم رو توی دست های مردونه ات مشت کردی و آرووم چند بار فشار دادی.قبلا هم چند بار این کار رو انجام داده بودی وقتی مامانت داشت درباره خاله ام حرف می زد . وقتی خاله ات گفت اوووه این همه خاله خان باجی داری همه شون  رو هم می خواین دعوت کنید ؟خواهر زاده بی نوای من از کجا بیاره به اینها شام بده ؟به مامان و بابات بگو دوست دارند خودشون هم شریک بشوند . اون وقت هم تو کنارم نشسته بودی یادمه دامن پوشیده بودم دامن آبی لاجوردی می خواستم حرف بزنم که دستم رو گرفتی توی دست هایت و آرووم درست مثل الان فشار دادی من به چشم هایت نگاه کردم و حرفی نزدم فقط آب دهانم رو قورت دادم و سرم رو انداختم پایین .

بچه ها که می روند مثل خواب زده ها چرخ می زنم توی خونه و جمع و جور می کنم کتی سوهان ناخنش رو روی میز جا گذاشته فریناز در رژلبش رو جلوی میز توالت گذاشته و رفته محبوبه یادش رفته سجاده رو جمع کنه  همه وسایل جا مانده رو می گذارم توی آخرین کشوی دراور که خالیه بعد هم ظرف های میوه رو جمع می کنم فنجون های قهوه و لیوان های شربت رو می شورم صدای سکوت رو می شنوم چقدر این محله ساکته همسایه ها جیکشون در نمی یادکسی به کسی کار نداره انگار که همه با صدای آرووم و درگوشی با هم حرف می زنند.چند روز پیش توی راه پله ها دیدم که خانوم همسایه بالایی با یک بچه توی حیاط بود پس همسایه ها بچه دارند اما ازشون صدایی در نمی یاد . همه به حقوق همسایه ها و شهروندی احترام می گذارند . از سکوت متنفرم دو دور دیگه اسکاچ کفی رو توی لیوان بلوری می چرخونم توی برق شیر آب آشپزخونه یک شبح یک سایه نمی دونم یک چیزی رد میشه اونقدر می ترسم که لیوان بلوری قد بلند رو توی دست هایم فشار می دهم و تق لیوان می شکند زبانم بند اومده نمی تونم حرف بزنم رو به ظرف شویی مانده ام جرات ندارم برگردم پشت سرم رو نگاه کنم . یک چیزی راه گلوم رو بسته قطره قطره خون که می چکه داخل سینک تازه می تونم صدا ها رو بشنوم با همون دست های خونی و اشک هایی که نمی دونم چطوری بی اجازه روان شدند روی صورتم بر می گردم ایستادی کنار میز تلویزیون به چشم هایت نگاه می کنم و همان جا کنار ظرف شویی وا می روم.

چشم که باز می کنم اولین چیزی که می بینم لامپ های مهتابی سقفه کف دستم داغه داغه دستم رو می آورم بالا یکهو تو هم کله ات پیدا میشه می گم تو کی اومدی ؟تازه یاد شبح  می افتم می گم من این خونه رو ...باز دست می کشی روی لبهای داغه بسته ام به یک دستم سرم وصله و اون یکی بانداژ شده چرا نمی تونم حرف بزنم چرا اون دختر بلبل زبون رو گم کردم توی دلم جمله ام رو تموم میکنم و می گم من این خونه رو دوست ندارم و چشم هایم و می بندم."

انگار نه انگار که باید گزارش بنویسم نشستم به نوشتن داستان شما ببخشید دیگه این هم یک بخش دیگه از همون داستان بلند.که بالاخره یک روزی تموم میشه البته  اگر خدا بخواهد .

پ.ن:در دستانم

خطی نیست

نه خطی که طول عمرم را نشان دهد

نه خطی که آینده‌ام را بگوید

و نه خطی که مرا به کسی برساند

من

تمام خطوط دنیا را

در چشمانم پنهان کرده‌ام

تا از نگاه متعجب کف‌بین‌ها

دلم خنک شود

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 11:53  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر