X
تبلیغات
تپل خانم

تپل خانم

سلام

نمی دونم چرا برای همه کارها و اتفاق های عالم و آدم حوصله دارم اما برای نوشتن توی وبلاگم نه . هنوز هم با اشتیاق کامنت ها رو چک می کنم . نگران میشوم وقتی چند وقت از یک دوست خبری نیست اما باز هم نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره.دچار تنبلی شدم .دیشب به یک عزیزی می گفتم همه انگیزه هام رو از دست دادم . از بس نصیحت شنیدم حالم داره از هر چی نصیحته بهم می خوره انگار همه آدم ها رسالت دارند درباره آینده و گذشته و حال من نظر بدهند . والا به خدا وقتی هم که حیا می کنی و حرفی نمی زنی فکر می کنن زدن وسط خال و به جای بی خیال شدن هی اراجیف به هم می بافند .

برای مامان کادو خریدم همون ه خود دلم می خواست . همون که می دونستم خیلی خوشحالش می کنه سر راه باید یک گلدون هم بخرم باید مامانم رو محکم بغل کنم .محکم بوسش کنم . بلند بهش بگم که دوستش دارم می دونم که امان با این کارها خیی خیلی بیشتر از کادوی گرون تومنی ام و گلدونی که یک هفته است نشونش کردم خوشحال میشه .

خدا رو شکر بالاخره این فروردین تموم شد رفت پی کارش . این 16 روز اندازه یک ماه کامل برای من سخت و فشرده و غیر قابل تحمل بود فردا اردیبهشت از راه میرسه راس ساعت 00:00 اون وقت گل های رز باغچه همسایه مون همه با هم باز میشوند می تونم آخر شب ها بروم بشینم توی حیاط زیر نور ماه هی نفس عمیق بکشم و خاطره بازی کنم . هی نفس عمیق بکشم که ریه هایم پر بشه از بوی همون رزهای کوچولویی که بوی بچگی هام رو می دهند . چقدر من اردیبهشت رو دوست دارم .قدمش مبارک

توجه نوشت :عزیزم اگر تو پول دار بودی و عطر باز می فهمیدی که فرق هست اون هم فرق بسیار از زمین تا آسمون حتی بین ادکلن با اسانس اون وقت به جای خرید  اسانس 5 تومنی اون هم از بازار یا ایستگاه مترو  می رفتی یک عالمه پول می دادی عطر و ادکلن مارک می خریدی پس پلیز با اون اسانس بو گندویی که خودت رو باهاش خفه کردی به من که دارم از بوی گندت خفه میشوم توی مترو و تاکسی و اتوبوس لبخند ژوکوند تحویل نده والا به خدا بوی این عطر های شیرین حال بهم زن از بوی عرق بدن هم بدتر و غیر قابل تحمل تره

پ.ن:چیزهایی هستند که می‌توانند مرا له کنند
مثل صورت‌های بی‌روح
مثل پاکت‌ها
مثل کلوچه‌ها
مثل زن‌های اجیر شده
مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو این‌ها را می‌دانی،
لطفا با من گریه کن...

چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 18:38  توسط آزاده   | 

سلام

دوست ندارم  آزاده بدقول بشوم . یک زمانی اون وقت ها که خبرنگار بودم و به قول رئیس توی همه روزنامه ها و مجله  ها و بولتن ها می نوشتم از بس سفارش کار قبول می کردم و بلد نبودم نه بگویم به آزاده بد قول معروف شده بودم .درست مثل اینجا می یام می نویسم که با سفرنامه برمی گردم بعد می روم حاجی حاجی مکه به خدا هر روز هزار بار صفحه وبلاگم رو باز میکنم همه وبلاگ های به روز شده توی لیست دوستانم رو می خونم اما حسش نیست که بنویسم . به قول مهسا نوشتنم نمی یاد .

دقیقا یک هفته از ماموریت کاریمون می گذره هفته پیش پنجشنبه ساعت 3 صبح پرواز داشتیم خوب شد زنگ زدم اطلاعات پرواز و پرسیدم و مطمئن شدم که پرواز ماهان به مقصد عسلویه تاخیر داره یا نه بعد خانومه گفت پرواز ساعت 6 صبحه نه 3 بامداد  بدون تاخیر دیگه گفته بودیم بد قول هستیم اما نه این همه که سه ساعت جلوتر بهمون گفته بودن توی فرودگاه باشیم . من که اصلا هم نمی دونستم با چه کسانی همسفر هستم فقط می دونستم صبح می ویم عصر هم بر می گردیم فقط یک ضد آفتاب و عینک و یک شال برداشتم با کیف پول و عابر بانکم و کارت شناسایی و کیف لوازم آرایشی موبایلم با شارژ فول و تبلت جان فول شارژ چون کیف دستی ام کوچیکه دیگه شارژرها رو برنداشتم هم تبلت هم گوشی تا 24 ساعت دقیق شارژ نگه می داره .

از 15 نفری که برای ماموریت انتخاب شده بودند 7 نفر پیچونده بودن و به بهانه های مختلف نیومده بودند من و دبیر بین الملل .دبیر سرویس عکس . دبیر ایران زمین و گردشگری .معاون دبیر فرهنگی و معاون دبیر اقتصادی و معاون دبیر ورزش به همراه سر دبیر فقط اومده بودیم . دبیر بین الملل روزنامه که از ساعت 3 و نیم بیچاره توی فرودگاه بود خنگول نکرده بود یک زنگ بزنه بپرسه  دبیر عکس هم با سگرمه های توی هم و خوابالود به خاطر تماس های مکرر بچه ها بد خواب شده بود شما بخوانید دور از جونش سگ . دبیر گردشگری از همه خوشحال تر بود . سر دبیرمون هم که یک جورهایی خیلی مودب و ساکته شما بخونید لج درآور . خلاصه که اولین بار بود با این مدل از بچه ها می رفتم سفر کاری داشتیم خوش و بش می کردیم یکهو چشمم افتاد به کوله و دم و دستگاه بچه ها  اونجا بود که گفتند یک شب می مونیم و آقا آه از نهاد من بلند شد . اولا که بابام اجازه نمی ده این جور مسافرت ها رو بروم هر جا هم که بدون خانواده بروم باید شب بر گردم . دوما من هیچی با خودم نیاورده بودم . دیگه هم وقتی نبود زنگ بزنم از خونه برایم بیاورند والا به خدا نه که خیلی دلم می خواست بروم دل چرکین تر تر شدم . قرار شد دبیر سرویس عکس بره کارت پرواز بگیره خدا رو شکر اسم من رد نشده بود برایم کارت صادر نشد منم در کمال صحت و خوشحالی به بچه ها گفتم که برمی گردم برین بهتون خوش بگذره .از اون طرف یک آقای به نام مرشد زاده مسئول هماهنگی بود که ما رو بفرسته عسلویه در سه سوت برای من بلیت گرفت و کارت پرواز انگار به قول بچه ها واقعا طلبیده شده بودم یک ساعت و 35 دقیقه طول زمان پراواز بود از فرودگاه مهرآباد تا فرودگاه خلیج فارس عسلویه .

مهمون وی آی پی بودیم تمام طول پرواز دل شوره داشتم به خاطر اینکه چطوری به بابام بگم که شب بر نمی گردم . تی وی های پرواز هم راز بقا نشون می دادند با بچه ها هم زیاد عیاق نبودم که گپ بزنیم عکاس باشی و آقای ورزش و فرهنگی جان و سر دبیر پشت سرمون بودند و خواب یعنی اگر بدونید این همکار ورزشی مون چطوری خرناس می کشید انگار هزار سال بود خوابیده بود . عکاس باشی هم توی خواب با نمی دونم کی دعوایش شده بود چنان اخمی کرده بود که بیا و ببین حالا توی طول سفر همه رو معرفی می کنم خدمتتون اما سر دبیر مرتب و آرووم و اتو کشیده خوابیده بود با کت و شلوار طوسی اصلن لج من رو این بشر در می یاره  من و خانم گردشگری و خانم اقتصادی هم جلو نشسته بودیم  و هنوز با هم زیاد مچ نشده بودیم .اولین چیزی که از هواپیما دیدم مشعل هایی بود که روشن بود. به نظرم باید اسم عسلویه رو می گذاشتند سرزمین خدایان آتش یک عالمه مشعل روشن از توی آسمون پیدا بود . 

بار دومم بود که می رفتم عسلویه بار اول سال 83 بود با یک گروه عکاسی رفتیم و خیلی زود برگشتیم یک سفر یک ر.زه خب توی این 10 سال به نظرم خیلی پیشرفت کرده بود . میزبان همون جا پای پرواز اومده بود استبال بعد هم خیلی شیک و مجلسی بدون بازرسی ساک و اینها رفتیم سالن تشریفات برای پذیرایی بعد هم مستقیم رفتیم فاز 21 و 22 رو بازدید کنیم . گاز و نفت و میعانات گازی خدایی من که تا ظهر هیچی از حرف هاشون نفهمیدم همه اش محو اون همه صنعت و تکنولوژی شده بودم . اسم عسلویه البته اسم قدیمیش نخل تقی بوده هنوز هم توی محدوده نخل تقی خانواده زندگی می کنه اما خود عسلویه سرزمین گازه یک برش از زمین مملو از سایت های در حال ساخت و مشغول به کار یک عالمه مخزن فولادی و بتونی با یک بندر گاه شیک و مجلسی .

در تمام طول مسیر داخل یک هایس خوشگل و نو بودیم که کولر داشت در حد خدا . برای بازدید از هر سایت اول یک ده دقیفه ای چک می شدیم بعد یک لیدر به جمع اضافه میشد تا درباره چیزهایی که می دیدیم توضیح بدهند . گویا قبلا یک عالمه کارگر خارجی توی سایت ها فعالیت می کردند اما خب به مدد گندهای دولت مهرورز قبلی و خوابیدن پروژه ها همه رفته بودند . توی سایت ها حق پیاده شدن نداشتیم . مهندس های مرتب و منظمی که در نقش لیدر برامون توضیح می دادند که کجاهستیم و این همه دکل و لوله و تاسیسات به چه کاری می آیند از دهان باز مونده از تعجبمون خنده شون گرفته بود . تا ساعت یک یک عالمه اطلاعات درباره گاز و برق و انواع فراورده های نفتی بدست آوردیم و بعد هم در یک سورپرایز واقعی توی اسکله کنار نفت کش های غول پیکر که کارشون حمل گاز و بشکه های نفت و میعانات گازی و اینها بود از ماشین پیاده شدیم . واااااای که چه جهنمی بود گرم گرم گرم و شرجی شرجی شرجی من داشتم خفه میشدم حالم هم بد بود واااای اگر بدونید چی کشیدم .بعد هم رفتیم نهار و اتاق هامون رو بهمون دادند .که خب چون سه تا خانوم بودیم و اتاق ها دو تخته بود من تنها بودم .

جاهای خوب سفر نامه مونده الان باید بروم خونه خواهری فردا قسمت دوم سفر نامه رو می نویسم حتما

پ.ن:

می ترسم

نه مثل دیوانه از بچه ها

نه مثل بچه ها از دیوانه

می ترسم

کسی نه خودت را

که دوست داشتنت را

از من بگیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 15:14  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر