تپل خانم

سلام

از تحریریه ای که دوستش نداشتم خبرهای خوبی به گوش نمی رسه .اون وقت ها که اونجا بودم یک پیج داشتیم که مشکلات روزنامه  و گلایه هامون رو تویش می نوشتیم .تازه بچه ها گزارش های خوبشون رو اونجا به اشتراک می گذاشتند کلا جو خوبی داشت اما بعد از بالا دستور رسید که توی پیجتون مراعات کنید و این صوبتا تازه فهمیدیم که ای بابا رصد هم می شدیم و خودمون خبر نداشتیم  بعد هر کسی که خدا حافظی می کرد و می رفت رو یک بابایی بود که فرتی دیلیت می کرد مبادا اصرا مگو و رازهای اطلاعاتی روزنامه فاش بشه .هرچقدر اون تحریریه رو دوست نداشتم و برایم استرس زا بود اما بچه های اونجا تک تک نه توی اون تیم فوق العاده بودند . بعضی هاشون که واقعا از بد حادثه و بیکاری اونجا رو انتخاب کرده بودند وگرنه که در حوزه تخصصیشون خیلی قدر و قدرتمند بودند و.هستند .به نظر هیچ وقت اونجا یک روزنامه نامبر وان نمیشه اصلا این قابلیت رو نداره

این همه روده درازی کردم که بگم یکی از نیروهای من توی سرویس حوادث اون روزنامه رو اخراج کرده اند . ومن چقدر ناراحت شدم وقتی خبرنگارم زنگ زد و گفت برایم کار پیدا کن . واقعا آدم ها چرا توهم برشون می داره به خدا از یک خبرنگار مگر چه انتظارهایی باید داشت همین که سر به زیر باشه خبربیار خوبی باشه توی حوزه اش بشناسنش بشه بهش مسئولیت واگذار کرد بسه دیگه دلم برای خبرنگارم سوخت چون من که رفتم اونجا می خاستند بندازنش بیرون اما چون می دونستم فرزو چابکه و به درد می خوره مترجم به درد نخور صفحه حوادث رو فرستادم سرویس بین الملل که دست کم دوزار کار انجام بده حقوقش حلال باشه بعد هم این خانم خبرنگار سرویسم شد . درسته که غر زیاد می زد .اما کارهم انجام می داد و حاشیه نداشت الان هم فقط و فقط به خاطر اینکه ماموریت نرفته دبیر سرویس عذرش رو خواسته  از اون تحریریه مزخرف متنفرم . . یک خبرنگار حوادثی می تونه یک اجتماعی نویس خوب بشه اما یک اجتماعی نویس هیچ وقت نمی تونه خبرنگار حوادث بشه  این یک اصله توی کار ما فاتحه صفحه حوادث اونجا خونده است چون دبیر حوادثش یک خبرنگار اجتماعیه اون ه نه نامبر وان و این کاره بلکه یک خبرنگار متوسط که فقط بلده از نماینده های دوزاریه مجلس یادداشت های به درد نخور بگیره از آدم هایی که فکر می کنن خدا هستند . و بدون اینکه کار بلد باشند فقط با رابطه های دوستی بالا آمده اند بدم می یاد

همچنان استرسمند هستم .صبح با مامانم اومدیم مفتح دنبال لباس .چقذر هم که شلوغ بود تازه همه مغازه ها حراجی گذاشتند و قیمت هاشون خوب بود . فقط من نمی دونم چی باید بخرم . برای مراسم خواستگاری که پیراهن نمی پوشند . کت و دامن هم که خیلی پیرزنی و یک جوریه بلوز و شلوار هم که من رویم نمیشه بپوشم فقط با مامان راه رفتیم و ویترین مغازه ها رو نگاه کردیم توی مغازه والا که همیشه من لباس هایش و مدل هایش رو می پسندم ماشالله 6 تا خواهر اومده بودند تا برای عروسی برادرته تغاریشون لباس بخرند . 6 تا خواهر همه هم شبیه به هم بعد من نمی دونم چه اصراری داشتند که لباس هاشون یک مدل و یک رنگ باشه اونقدر هم بلند بلند حرف می زدند که همه مشتری ها و فروشندده های مغازه میخ این 6 تا خواهر شده بودند . دو هفته دیگه عروسیه داداششون بود و خواهرانه اومده بودند خرید انشالله که همه عروس و دامادها خوشبخت بشوند . مامان رو گذاشتم ایستگاه مترو بعد رفتم سر کار .مامان از فروشنده های مترو برای آشپزخونه آینده من دستمال میکروفایبر خریده بود با ظرف های مخصوص فر وفریزر از ذوق مامانم برای خرید خورده ریزها خنده ام می گیره. مامان ها خیلی خوبند خیلی خوب خیلی خیلی خیلی .

پ.ن: کسی را بگویید

داس بیاورد

دانه های اندوه در دلم

بارور شدند

کسی را بگویید

برداشت کند این محصول را…

مزرعۀ سینه ام را باید آتش بزنم

باید محصول تازه ای بکارم...‏

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 18:32  توسط آزاده   | 

سلام

از چهار شنبه حالم خوب نیست . استرس دارم . البته من که همیشه استرس دارم اما این اضطراب دلهره آوری که مامان توی دلم انداخته اونقدر حالم رو خراب کرده که دست ودلم به کاری نمی رود . حال ندارم بشینم تکس های رادیو رو بنویسم . دو تا گزارش مصاحبه هم دارم که باید یک جور جدیدی که خودم اختراع کردم پیاده اش کنم اما همین که یک صفحه ورد باز می کنم پرت میشوم توی هپروت نمی دونم حال این روزها با چی ب چجه اتفاقی خوب میشه . جالبه کمه مامان و بابا درباره خواستگاری هیچ حرفی نمی زنند . من هم رویم نمیشه که چیزی بپرسم .این روزها به آرامش احتیاج دارم دلم می خواهد بروم  گم و گور همه چیز رو بگذارم و بروم منی که میشه دوست داشتم ماجراها پایان داشته باشه این بار دوست ندارم منتظر بمونم تا پایانش معلوم بشه . چقدر از این حس و حالم بدم می یاد .

قرار گذاشتیم ساعت 7 صبح من که خواب ندارم مطمئنم که بیدار میشوم سر ساعت . قرارمون یک صبحانه خواهر برادریه اون هم صبح روز جمعه تا ساعت 11 هم فرست داریم که حرف بزنیم . بعد من باید بروم روزنامه .آماده که می شوم به آزاده داخل آیینه اصلا نگاه نمی کنم . برای اون همه علامت سوالی که توی چشم های آزاده داخل آیینه هست هیچ جوابی ندارم . به دست هایم که خیره میشوم از لرزش انگشت هایم می ترسم . چه اتفاقی مگه قراره بیفته چرا من این بار این همه از تهی سر شار شده ام .جیره قرص های امروزم رو می گذارم توی کیف پولم .بعد هم می نشینم روی صندلی جلوی در اتاق مامان هم بیداره جالبه که با هم حرف نمی زنیم .رابطه من با مامانم خیلی خوبه اون قدر خوب که همه چیز رو برایش تعریف می کنم  بدون اینکه بترسم . درسته که از بابا می ترسم از اخمش و عصبانیتش وحشت دارم اما جریان مامان فرق داره اونقدر رابطه مون با هم خوب هست که من ریز ترین اتفاقات زندگی ام رو برایش تعریف کنم راحت و بدون دغدغه از ترس هایم بگم از اشتباهاتی که مرتکب شدم از دعاهایی که بین خودم و دوستانم رخ داده اما این بار مامان انگار من رو نمی بینه  ساعت 7 و ربع بالاخره داداشم می یاد . نون تازه خریده  به مامان میگه شماها با نون تازه صبحانه روز جمعه رو بزنید توی رگ تا ما بریم دعوا . نمی دونم چرا با این حرفش هری دلم می ریزه چرا دعوا ؟من هیچ وقت مجبور به انتخاب نبودم .بابا خودش گفته بود هر کسی رو که دوست داری . با چشم های پر از اشک به مامان نگاه می کنم . مامان می گه چرا دعوا قراره با هم حرف بزنید خیالم راحت نمیشه سوار ماشین که میشوم  انگار غصه همه عال و آدم رو ریخته اند توی دلم . ماشین که راه می افته حالم بهتر میشه دوست داارم موزیک باشه ماشین به بره وبره توی یک جاده ای که ته نداشته باشه .

جلوی یک باغچه نگه می داره داداشم متخصص کشف جاهای ناشناخته است توی راه درباره قیمت خونه و سرمایه گذاری توی ساخت و ساز اون هم توی شهرک های اطراف تهران حرف می زنه دارم بالا می آورم اما بهش نگاه هم نمی کنم . انگشت هایم یخ زده میگه حالت خوبه می گم اوهوم خوبم درباره خونه و ساخت و ساز حرف نزن حالم داره به هم می خوره دکتریش گل می کنه و میگه این حال بد به خاطر گرسنگیه الان یک املت مشتی می زنیم توی رگ و همه چی درست میشه  اشتها ندارم اما برادرم اشتها داره میگه 5 تا تخم مرغ برایش بزنه همه هم تخم مرغ های رسمی حالم از بوی رب و گوجه اون هم سر صبح بهم می خوره برای خودم چایی می ریزم . می گم من مجبورم بگم بعله ؟می دونم که توی چشم هایم پر از اشکه برادرم یک تیکه نون از کف سینی روحی برمی داره و می گه این همه تو خری ؟ما تاحالا تو رو مجبور به انجام کاری کردیم ؟میگم پس چرا من دلم شور می زنه این کیه که بابا و مامان سکوت کرده اند درباره اش حرفی نمی زنند .تو برای گفتن درباره اش این همه مقدمه چینی می کنی از خواب روز تعطیلت می زنی و من رو جایی می آوری که دوستش ندارم .میگه از بس دیوانه ای بد سلیقفه اینجا به این خوبی بکر بکره خوراکی هایش همه طبیعی هستند نه فست فود خوبه مرغ های مرده رو باید سرخ کنن با یکعالمه ادویه به خوردت بدهند بعد به ریشت بخندند که چه کلاه گشادی سرت گذاشتند اون وقت اونجاها رو دوست داری آره ؟میگم  حرف رو عوض نکن الان دارم از استرس بالا می آورم هنوز شروع به صحبت نکرده که قهوه چی با یک سینی روحی دیگه که داخلش یک دوریه پر از املته و ریحون و فلفل و پیار و نمک و یک ظرف ماست از راه می رسه بعد هم داد می زنه بچه برای خانوم و آقا نون بیار ..

با هم حرف می زنیم می فهمم که آقای خواستگار مهندس هستند البته نمی گفت هم می دونستم . توی یکی از دفاتر طرف قرار داد خودشون کار می کنه . با هم چند بار رفتند ماموریت . میگه پسر خوش مشربیه .خانواده دوست هم هست . بعد هم اضافه می کنه همین که با این درآمدش از خانواده جدا نشده یعنی احترام سرش میشه . اسمش رو هم می گه بعد هم میگه خوبیه ماجرا اینه که هم تو استرس داری هم اون بنده خدا چون تاحالا هیچ کدام همدیگه رو ندیدید لازم هم نیست قبلش با هم حرف بزنید همه سوالاتتون رو بگذارید برای همون شب خواستگاری به اندازه کافی هم وقت داری که فکر کنی هیچ اجباری هم نیست چایی ام رو که می خورم انگار آرام تر شدم حالا مرغ و خروس های قهوه چی راحت بین تخت ها راه می روند به غیر از ما چند تا مشتریه دیگه هم هستند توی دوریه املت هیچی دیگه نیست .برادرم میگه من حرف زدم گشنه ام شد همه املت رو هم که تو خوردی بعد هم اشاره می کنه که برایش کره و عسل هم بیاورند پسر جوان و تر و فرزی که تیشرت قرمز پشیده قوری و استکان ها رو هم با خودش میبره الان فقط به آرامش و دعا احتیاج دارم اصلا نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته .

پ.ن: هر  راه

سرمشق مشق پر غلطی دیگر

هر در

راهی دو باره به دیواری

می خواستم بیایم

عمری می خواستم بیایم

نگذاشتند!

درها و راه های جهان نگذاشتند.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 19:35  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر