تپل خانم

سلام

چقدر هوا خوبه امروز . چقدر خوبه که خدا بارون رو آفریده بارون رو فرستاده برای من درست توی اون لحظه هایی که دلم بارون بارون می خواست . الان از همه بیشتر لجم از این در اومده که توی این هوای خوب توی این بارون ریز ریز و مهربون توی این مه شمالانه مجبورم بشینم پشت میزم و تند تند خبرهای خشنانت بار قتل و نزاع و انتصاب رو رد کنم و هی دزدکی به پنجره نگاه کنم که بین من و دونه های بارون فاصله انداخته چقدر دلم می خواهد جمع کنم بی خیالانه بزنم بیزون بروم زیر ریز ریز بارون راه بروم و لذت ببرم .

چمران 74 ساله باز رییس شورای شهر شد و من اصلااز این موضوع خوشحال نیستم . 74 ساله یعنی خیلی پیر یعنی باید بره خونه شون استراحت کنه یعنی چرا دست از سر این پست و مقام ها بر نمی دارد . یعنی من دلم می خواست مسجد جامعه ای رییس شود .اما خب نمیشه . به دل من بارون آمد اما قرار نیست که مسجد جامعه ای هم رییس شود مگه نه ؟؟مثل دیروز که من کارهام کم بود اما تو کار داشتی و نشد که بشه نشد که بریم بیرون نشد که من حرف بزم و تو گوش کنی ومن خوشحال باشم که هستی .

دیگه منتظر اتفاق نمی مونم . حالا خودم برای رخ دادن یک ماجرا آستین بالا می زنم برایش مقدمه پینی می کنم که حتما حتما اتفاق بیفتد .دارم وارد یک کارزار بزگ میشوم . دیروز توی اون طوفان ا یک تلفن برای ابوالفضل بلیت گرفتم که بره مامانش رو ببینه اونهم بعد از سه ماه حالا که رسیده پیش مامانش پیغام داده که دیگه بر نمی گردم از بس که اینجا آرومم . راستی فتم دیروز مشهید رو دیذم . توی یک هفته قد هزار سال پیر شده . باورش خیلی سخته که بقیه عمرش را باید بیوه باشه . فکر نمی کردم پویان جزو اون آدم هایی باشه که زود بمیره از بس که این مرد مهربون بود . از بس که خبرنگارخوبی بود . دلم نیومد به چشم های پناه  دختر چند ماه ای که از پویان یادگار مانده است نگاه کنم . خدا همه رفتگان را بیامرزه الهی آمین .

بازپرس میگه علی طباطبایی خودکشی کرده .اما هیچ جزییاتی درباره مرگ نمی دهد . کاش خودم دادسرا می رفتم . نشتم اینجا پشت میز و اخبار دادسرا رو از دهان حسین و مجید دنبال می کنم . می دانم اگر خودم رفته بودم حتما یک چیزی از این پرونده در می آوردم اما نرفتم و بازپرس تلفنی هیچ حرفی نمی زند . سکوت می کند و می گوید فقط یک مورد خودکشی داشتیم همین و تمام . عکس های تشیع جنازه اش رو نگه می کنم . پدر و مادرش که زار زار گریه می کنند رو می بینم . دلم ریش میشود . حروم خاک باشه . تنها 32 ساله ش بود . هنوز هیچ حاشیه ای منتشر نشده . فردا مجلس ترحیمش در میدان نور برگزار میشود . عکاس ها برای شکار سوژه صف بسته اند . از دیدن اشک های پدرش حالم بد میشه . خدا داغ هیچ جوانی را به دل پدر و مادرش نگذارد . الهی آمین .

پ.ن:یکی نیست روبه رویم بنشیند

دست زیرچانه ام بزند

چشم درچشم نگاهم کند

چشمکی بزند و بگوید؛خوبی؟

تلخندبزنم٬

بغضم بترکد.بگویم؛ خوبم.....

دستانم رابگیرد و بگوید؛

یکی توخوبی....یکی هوای این روزهای تهران......

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 13:53  توسط آزاده   | 

سلام

همه مغازه های طول مسیر حراج فصل دارند اما من وقت ندارم چرخ بزنم توی پاساژها از این طرف به اون طرف بروم و یک عالمه ساکت خرید داشته باشم . من صبح ها که مغازه ها تعطیل هستند می آیم سر کاربعد ظهر ها در کرخی آفتاب و خسته شدن یک نیم روز کار و تلاش منتظر تاکسی می مانم تا از هر 20 تا تاکسی که رد میشود یک دونه اش جا داشته باشه من رو تا میدون برسونه بعد از اونجا تا مسیر بعدی همیشه ماشین هست و نگران نباشم . فقط همین محدوده است که می تونم با حسرت مغازه هایی که آف زده اند رو ببینم و به خودم قول بدهم که عصر زودتر کارم رو انجام می دهم و می روم خرید . چقدر از اون رنگ زرشکی مانتوی تن مانکن ها خوشم اومده . مانتوی سفید هم می خواهم راستی اون مانتو گلدار صورتیه رو اصلا نشد که بپوشم امسال که شمال نرفتم همونطوری با تگ های قیمت و مارکش مونده لابه لای لباس های داخل کمد در نوبت پوشیده شدن . اونقدر الکی شلوار خریدم که تا سال دیگه اصلا احتیاج به شلوار ندارم . دلم شال هم نمی خواهد فقط یک مغازه پیدا کردم پر از زیر سارافونی در انواع رنگ ها به خودم قول می دهم که حتما چند تا رنگ خاصش رو بخرم اما فقط توی ذهنه خودم این قول دادن ها ادامه دارد .

همکارم رفته مسافرت با خانواده خودش و همسرش یک گروه 22 نفری شده اند رفتند شمال بعد برنامه های حوزه های خبریش بین بچه های سرویس تقسیم شده دیروز سخنگوی قوه قضاییه بود . و من و سیامک رفتیم. حرف از دهنه اژه ای بیرون می آید میشه تیتر خبر . همیشه هم یک عالمه درباره پرونده ها توضیح میدهد و کلا برنامه سنگینی هستش . قسمت اول رو من پوشش دادم قسمت دوم رو سیامک ساعت 4 و نیم رسیدم روزنامه و تا خبرهای خودم رو رد کنم لابه لایش خبرهای قسمت اول رو بخونم دهنم آسفالت شد . ساعت نه و نیم رسیدم خونه . همه بخش های خبری هم من رو نشون دادن همه دوستانم اطلاع رسانی کردندکه در تی وی دیده شدی .الان می خواستم پز بدهم که چنین آدم معروفی هستم .

همه خستگی های فیزیکی دیروز یک طرف امروز و خوشی هایش یک طرف دیگر . از اول صبح تا حالا چند تا از دوستام زنگ زدن . چند تایی هم پیام فرستادند . امیر رو که اصلا یادم نبود کی بود و چی بود . یک عالمه نشونی داد تا یادم اومد . کی و کجا با هم همکار بودیم . عکسم رو دیده بود و یادم افتاده بود . بعد آزاده زنگ زد و من رو برای تولد دخترش دعوت کرد . چقدر با این آزاده توی رژیم موندیم و برای گرم به گرم کیلوهای اضافی مون  تلاش کردیم اااای . بعد نغمه پیام داد . نغمه من رو می بره به روزهای دور خیلی دور . به خوشی هایی که اون زمان فکر می کردم تمومی نداره  و تموم شد نغمه و مهدی در آستانه ششمین سالگرد دوستیشون با هم ازدواج کردند . چقدر خوشحال شدم امروز وقتی عکسش رو توی لباس سفید عروسی دیدم لبخند به لب رو به دوربین انشالله که خوشبخت بشوند . بعد نگین زنگ زد . اون رو که نشناختم کلا . گوشیم فلش شده  و خب شماره هام پریده همین که گفت آزاده کله ات رو از بدنت جدا می کنم شناختمش . چقدر من این دختر چشم درشت و آرام رو دوست دارم یک عالمه حرف زدیم . بعد هم قرار شد یک نهار دخترونه بریم بیرون که امیدورم زود اتفاق بیفتد . بعد هم پدیده اس ام اس داد . هنوز جوابش رو ندادم الان دیدم که حالم رو پرسیده . چقدر امروز  زوز خوبی بود که همه به یادم بودند . الان بسیار بسیار خوشحالم .

به نازنین قول دادم این هفته بریم چیپس و پنیر ویژه بخوریم . هر روز هی به ساعت و تقویم نگاه می کنم . بعد هی یادم میره با نازنین هماهنگ کنم . راستی محمد و مژگان هم جشن گرفتند و رفتند سر خونه و زندگیشون  بعد از یک هفته  عروس خانم و آقای داماد امروز اومده بودند سر کار بعد صبح زود هم برنامه بود پلیس فتا اونجا همدیگه رو دیدیم مهمونی عروسی محمد و مژگان خیلی خانوادگی بود . برای همین هم برو بچز هیچ کدومشون نرفته بودند .

مطی رفته کیش . به من هم اصرار کرد . اما خب من که نمی تونم بروم . به خواهری زنگ زدم که قرار بگذاره یک سفر بریم . خسته شدم از آدم های تکراری دورو بروم .فعلا فقط همین ها یادم اومد که بنویسم . خسته ام . خسته فیزیکی دلم یک مرخصی خوب می خواهد قبل از اینکه درس و دانشگاه شروع بشه .

پ.ن:ماه من!

نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ام

فرسنگ ها هم که دور باشی

هوایت که به سرم بزند

می نشانمت کنار رویا هایم

دست های دلواپسم را

قفل می کنم به بودنت..

"تو"

 همان جان منی

که گاهی می رسی به لبهایم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 18:51  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر