تپل خانم

سلام

با انتخاب واحد ارزشمندی که انجام دادم رسما هر روز هفته تشریف می برم دانشگاه و مطمینم در پایان دو سال تحصیل کارمند دانشگاه می شوم .همه چیز دانشگاه برای من تازگی داره از رفتار دانشجوها تا لباس پوشیدنشون حرف زدنشون برخورد کادر اداری و استادهایی که نمی دونم چرا این همه خندان هستند . و طرز لج درآوری همه رو به آرامش و سکون دعوت می کنند انگار که  کسی خوابه و سر و صدا باعث بیدار شدنش میشود .حالا باید یک لینک باز کنم برای قصه های آزاده و دانشگاه یا حتی آزاده در دانشگاه حالا برای اسمش هنوز با خودم به توافق نرسیدم اما از همین حالا اعتراف می کنم که منه جو گیر که بعد یکعالمه سال باز هم رفته دانشگاه یکعالمه تعریفی داره که همه رو موبه مو می نویسه سر فرصت .

دلم یک کادوی بی مقدمه و بی مناسبت می خواهد . یک عروسک چاقالو و نرم . یک بسته آدامس از همون طعم هایی که خیلی دوست دارم یک شاخه گل حتی . یک ماگ رنگی رنگی . بسته شمع معطر چه می دونم هرچیزی که هدیه باشه .اندازه اش مهم نیست دلم غافلگیری می خواهد . فکر می کنم حالا که حالم خوبه . حالا که دلتنگی هام رفتند پی کارشون و بلند بلند می خندم . و دندون های ردیفم رو به نمایش می گذارم حالا که وقتی یک آقای باشخصیت مودبانه ازم می پرسه معذرت می خواهم می تونم بدونم اسم عطرتون چیه و من ته ته دلم غنج می زنه از خوشی این سوال و خوشحال میشوم به خاطر سلیقه ام دوست دارم یک کادوی بی مقدمه بگیرم که تا مدت ها به خاطر داشتنش ذوق کنم . دوباره شدم همون آزاده لوووس که هنوز بچه است . دوست داشتنی هایش رو بلند بلند به زبون می آوره و هرشب دعا می کنه خدا او را یادش نره و ببخشتش به خاطر آدامس هایی که از روی هیجان قورت می دهد و رازهای کوچولویی که فقط و فقط ماله خودشه.دلم غافلگیری می خواهد خدا رو هزار بار شکر که دوران حالکگیری ها تموم شد .

پ.ن:بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم

که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت:

زندگی مثل یک کلاف کامواست،

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود،

بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،

زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود،

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،

یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،

همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.

“بانو سیمین  بهبهانی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 18:5  توسط آزاده   | 

سلام

دیشب بدون هیچ برنامه ریزی و یا اینکه اصلا قصد داشته باشم خیلی یکهو و غیر منتظره به یک مهمونی دعوت شدم البته دعوت که نه وارد یک مهمونی با شکوه شدم . اونقدر باشکوه که اصلا خودم هم باورم نمیشد که من هم دعوت بودم و باید می آمدم فرقم با بقیه مهمون ها فقط این بود  که مهمون های دیگه از قبل خبر داشته اند که باید در چنین مهمونی باشکوه و بزرگی شرکت کنن و من اصلا نمی دونستم که دعوتم برای همین اولش حسابی شوکه شدم لباس هام مناسب نبود نه اینکه بد باشه اما در حد و اندازه اون مهمونی نبود فکر کن اگر می دونستم باید بروم مهمونی از یک هفته قبل باید می رفتم خرید لباس و کفش مناسب بعد باید برای شرکت در چنین مهمونی و دورهمیه باشکوهی آرایشگاه می رفتم اما خیلی ساده رفتم مهمونی بعد که با میزبان حرف زدم و با چند تا از مهمون ها خوش و بش کردم و حالم سر جایش اومد خیلی بهم خوش گذشت خیلی خیلی خیلی زیاد . مهمونی دیشب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم  حالا مطمئن شدم که اون که اون بالا نشسته من رو یادش که نرفته هیچ یک عالمه سورپرایزهای ویژه برایم کنار گذاشته که فقط باید منتظرباشم زمانش برسه مرسی خدا مرسی که باز هم نشونم دادی دستت بالای تمام دست هاست و اگر تو نخواهی هیچ کسی هیچ غلطی نمی تواند بکنه حتی اگر ادعایش بشه و خیلی به خودش ایمان داشته باشه .

بچه های خبرگذراری یک گزارش نوشته بودند درباره اینکه خوش بودن ذاتیه اصلا وسیله ای نمی خواهد . آدم ها باید درونشون شاد باشه وگرنه هر چقدر هم که موزیک های شاد گوش کنی و در محیط های شاد باشی چون شادی بلد نیستی در نتیجه نمی تونی لذت ببری . لااقلش اینه که لذت بردنت مقطعی و زودگذره یک عالمه با بچه های تحریریه در باره همین شاد نبودن ذاتی مون بحث کردیم البته بحث هامون نتیجه ای نداشت همه متفق القول ایمان داشتیم که بهمون یاد نداده اند و خودمون هم نخواستیم که شاد بودن را یاد بگیریم و حیف واقعا عمرمون داره برفنا می ره . شادی برای ما با مسخره کردن دیگران عجین شده حالا این دیگرانه اقوام  دیگر هستند که براشون جوک می سازیم یا اینکه دور هم جمع می شویم و دوست های دیگرمون رو دست می ندازیم و هرهر بهشون می خندیم . مسخره بازی و لودگی پای ثابت همه دورهمی های شاده واقعا چقدر دردناکه که بلد نیستیم شاد باشیم ها مگه نه ؟

پ.ن: آدم ها می آیند

گاهی در زندگی ات می مانند

گاهی در خاطره ات

آن ها که در زندگی ات می مانند

همسفر می شوند

آن ها که در خاطرت می مانند

کوله پشتیِ تمامِ تجربه آتی برای سفر

گاهی تلخ

گاهی شیرین

گاهی با یادشان لبخند می زنی

گاهی یادشان لبخند از صورتت بر می دارد

اما تو لبخند بزن

به تلخ ترین خاطره هایت حتی

بگذار همسفر زندگی ات بداند

هرچه بود؛ هرچه گذشت

تو را محکم تر از همیشه و هر روز

برای کنار او قدم برداشتن ساخته است

آدمها می آیند

و این آمدن

باید رخ بدهد

تا تو بدانی

آمدن را همه بلدند

این ماندن است

که هنر می خواهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 17:43  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر