تپل خانم

سلام

هزار تا شماره خیلی زیاده یک عدد یک خوشگل و خوش تراش با سه تا صفر چاقالو روبه رویش یعنی خیلی زیاد بچه که بودم فکر می کردم هزار تومن خیلی زیاده .هزار تا کار خوب هزار تا دوست هزار تا کلمه بعد ها که روزنامه نگار شدم برام اندازه یک ستون ازبالا تا پایین با یک عکس معنا پیدا کرد . وحالا درست امروز که 30 روز از مهر ماه سرد 93 گذشته هزار تا شماره از روزنامه مون چاپ شده هزار روز من اومدم پشت این میز نشستم خبرهای قتل و غارت و جنایت رو پیدا کردم درباره جزییاتش تماس گرفتم و پرسیدم و هر روز یک صفحه تولید کردم بدون توقف هزار تا برای یک روزنامه که وابسته به بخش خصوصی محسوب میشود خیلی عدد بزرگیه .خیلی کار شاقی محسوب میشود وقتی بحران کاغذ رو پیش رو داشته باشی .وقتی تا آستانه ورشستگی رفته باشی . وقتی پول حقوق بچه ها رو نداشته باشی بدهی و بچه هایت مرامی کار کرده باشند . هزار تا خیلی زیاده خیلی زیاد و بیشمار من به دوستام خسته نباشید می گم به خاطر این همه صبر و تحملشون به خاطر این همه شمارگان کار حرفه ای به خاطر این همه یادداشت های خوشگل و مهربانانه ای که حرفه ای های روزنامه نگاری برامون نوشته اند .برای ما که از راه نوشتن و روزنامه نگاری نون می خوریم خیلی حرفه که دکتر صدیقی برامون یادداشت بنویسه و بگه که روزنامه مون جزو اولویت هایش هست . خیلی شق القمره که محمد قوچانی کارمون رو حرفه ای بدونه یا دکتر توکلی برامون آرزو کنه که انشالله ده هزارمین شماره رو به جشن بشینیم .

شب ها درس می خونم برای من که خیلی وقته از محیط درس و مدرسه دور بودم درس خوندن پروسه ایه در حد و اندازه جان کندن  بعد از یک ماه تازه دارم می فهمم که چه خبره تازه اسمم توی لیست یکی از درس های سه واحدی نیست ومن چقدر از استادمون بدم می یاد از بس که شلخته و از خود متشکره . اون وقت ها که دانشجوی دوره لیسانس بودم یک استادی داشتم به اسم دکتر الهامی یادش بخیر همیشه  می گفت استادها و معلم ها چون خدای کلاس هستند یک وقت هایی توهم برشون می داره استاد ما هم همینجوریه از سیاست و قدرت و علم و دانش و بشریت و هرچیزی که فکرش رو بکنید رو زیر سوال می بره و عینه خیالش هم نیست فقط کافیه یک سوال بپرسید که جوابش رو ندونه یا بانظر ایشون مخالف باشه چنان از کوره در می رود که انگار بهش فحش خواهر و مادر دادن .تا پایان ترم خدا کنه اونقدر صبر و تحمل  خدا به من بده که بتونم تحملش کنم .

دلم می خواست میشد مثل قبلترها هر روز با هم حرف بزنیم . هر روز همه اتفاقات رو ریز به ریز برایت تعریف کنم به خنگ بازی هام بخندی نگرانم باشی. کارهایی انجام بدهی که حسادت برانگیز باشه برای دوستانم .دلم می خواست بریم همون کافه میلک شیک بخوریم درباره آدم ها حرف بزنیم برایت کنداکتور بکشم با دقت گوش بدهی و بعد هم راه کار ارایه کنی . دلم می خواست ...دلم می خواست ...دلم می خواست ...اما مگه قراره هر چیزی که دله من می خواهد همون اتفاق بیفته دلم می خواهد که بخواهد . دلم به این خوشه که خوبی  که هستی اینجا توی قلب من  و این خیلی دل خوشیه بزرگیه باور کن . اونقدر بزرگ که فکر کردن بهش حال خیلی ها بد می کنه قلبشون رو به درد می یاره و وادارشون می کنه به انتقام گرفتن .

پ.ن: همیشه کسانی هستند

که در نهایت دلتنگی

نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم

بدترین اتفاق شاید همین باشد...

"ایلهان برک"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:14  توسط آزاده   | 

سلام

هی صفحه وبلاگم رو باز می کنم که بنویسم هی کار پیش می یاد و نمیشه آخر وقت که می خواهم سیستم رو خاموش کنم و بروم هی سر بستن صفحه  بلاگفایی که دی اکتیو شده دو دل هستم . اما عقربه های ساعت معطل من نمی مونند به ساعت 7 که می رسند انگار با هم قرار مسابقه می گذارند وخب از اونجایی که من برای رسیدم به خونه باید مراقب ساعت باشم با دلخوری صفحه بلاگفا رو می بندم و می روم . دلم برای نوشتن از خودم از دخترانه هام تنگ شده . از بس خبر قتل و غارت و اسید پاشی نوشتم خسته شدم .

تمام دیروز درگیر خبر اسید پاشی های سریالی اصفهان بودم . پیدا کردن قربانی ها اسید پاشی و حرف زدن با رییس پلیس امنیت و ریس پلیس آگاهی اصفهان  یک عالمه وقت گرفت این جور موقع ها که نه کسی تایید می کنه خبرها رو و نه کسی تکذیب می کنه کار خیلی سخت میشه چون هرچی بنویسیم  مثل شمشیر دو دم عمل کردیم ته ته تهش این میشه که به تشویش اذهان عمومی متهم میشویم و برای روزنامه توبیخ و تذکر می یاد . نمی دونم چرا مسئولان به شدت از اصل عدم آگاهی مردم سود می برند و مثل کبک سرشون رو کردند زیر برف که خب چون ما نمی بینیم و نمی دونیم پس هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چی امن و امان است . در حالی که از این خبرها نیست . شایعه ها از ظهور یک آدم روانی خبر می دهند که 11 زن و دختر جوان را قربانی اسید پاشی کرده امروز خبرنگار اصفهان خبرگذاری ایسنا با 4 نفر از قربانی های ماجرا صحبت کرده بود و متن حرف هایشون رو روی خروجی خبرگذاری گذاشته بود . دوتا از قربانی ها کور شده اند . فکر کن دنیا برای همیشه برای این دو تا خانم که هیچ گناهی هم مرتکب نشده اند و به گفته شاهدان ماجرای اسید پاشی اتفاقا حجاب نامتعارف نداشتند تیره و تار شده آنها دیگه نمی توانند ببینند . من نمی فهمم مگه ما قانون نداریم ربط دادن خشکسالی و خشک شدن زاینده رود به حجاب خانوم ها خیلی چرند و بی پایه و اساسه والا اونقدر که خدا از ربا خواری و پرهیز از ربا توی قرآن گفته از حجاب نگفته تازه اگر هم بد حجابی خانوم ها دلیل این خشک سالی و بی آبی است باید خانوم های بد حجاب محاکمه بشوند نمیشه که نفری یک سطل اسید دست مسلمان های واقعی و تشنه باشه و خودشون دادگاه تشکیل یدهند و اسید بپاشند توی صورت زن ها. بچه های اصفهان که اینجا رو می خونید تورو خدا خیلی مراقب خودتون باشید . خدا رو شکر پلیس اصل موضوع رو رد نکرده و قبول داره اما باز هم تا دستگیر شدن این موتور سوار بدون پلاک و نقابدار خیلی زمان می بره خدا خودش به همه رحم کنه .

کارهای دانشگاه خوب پیش می ره هر چند من از بچه های کلاسمون عقب هستم یک عالمه کتاب گذاشتم کنار تخت که باید بخونمشون هر چند که ازشون خوشم نمی یاد و برایم جذاب نیستند اما من توی این رشته قبول شدم باید بزرگ های رشته تحصیلیم رو بشناسم ارا و عقایدشون رو بخونم تا سر کلاس کم نیاورم . استادهامون همه دل پری از کمبودها دارند درست مثل من که گوش پری دارم از نبود امکانات و این گلایه ها تنها شانسی که آوردم از همه بچه ها دستم تند تره و جزوهایم کاملتره با همه سختی ها و بی مهری هایی که از دانشگاه دیدم اما باز دوستش دارم هیجان و ذوق اون میزهای تک نفره آبی رنگ سن و سالم رو فاکتور می گیره زیر زیرکی توی کلاس حرف می زنیم و نگاه بازی هامون وقتی استاد رسما چرت و پرت میگه حالم رو جا می یاره چایی خوردن ها و گروه وایبری همکلاسی ها هم خیلی خوبه .

این روزها دلتنگم .دلتنگ و امیدوارم یک عالمه موضوع دارم برای فکر کردن . یک عالمه کار عقب افتاده دارم برای انجام دادم اما باز هم دلتنگی بیشعور سرک می کشه لابه لای کارهایم دلم تنگه  دلم یک قراره دونفره می خواهد یک سورپرایز واقعی یک لبخند از ته دل یک دل سیر اس ام اس بازی یک عالمه غر غر این خاصیت روزهای پاییزه که تنهایی ادم ها رو بیشتر تر به رخشان می کشه

پ.ن: امشب دوباره آمده ام

که به خواب های مشترکمان فکر کنیم

و از روزهای نیامده حرف بزنیم

من از تور سفیدی بگویم

که زیبایی ات را مشبک می کند

و دسته گلی که به دست های تو می آید

و تو از ماشین هایی که پا به پای مان

شهر را دور افتخار می زنند

بیا تا این خواب تمام نشده

ژست های کلیشه ای بگیریم

و به مردی لبخند بزنیم

که خاطراتمان را قاب می کند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:1  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر