تپل خانم

سلام

دیروز سر برنامه سخنگو مجبور شدم با دبیر خبرگزاری بحث کنم . بعد هم مستقیم زنگ زدم به مدیر اخبار .داد و بیداد کردم تهدید کردم گفتم که نمی یام دیگه سر کار از کار اجباری و برنامه رفتن های اجباری متنفرم اون هم حرف هایم رو گوش کرد بهم حق داد من  رو به آرامش دعوت کرد . گفت همه چی درست میشه اگر اون همکار هوچی کارمون دست از این چالش راه انداختن هایش برداره . گفت رفتن من به برنامه سخنگو و پوشش دادن اون برنامه یک دستوره و باید انجام بشه حتی  اگر من نرسم برنامه حوزه کاری خودم رو بروم . حتی اگر روابط عمومی ناجا به خاطر عدم پوشش  برنامه شون من رو برای چند تا برنامه دیگه دعوت نکنه . گفتم باشه چشم هر چی شما بگویید و تماس قطع شد .

یک دقیقه نشد که مدیر اخبار زنگ زد و گفت تو جایی نمی روی و مستقیم می  یای خبرگزاری . رفته بودیم برای تولد مهناز شیرینی بخریم .از مجلسی . کیک پنیر چقدر یک زمانی کیک پنیرهای مجلسی رو دوست داشتم . خیلی هم دوست داشتم . چقدردلم برای اون روزها اون تولد بازی های تند تند وپشت سر هم تنگ شده بود . یا کیک پنیر می خریدیم یا پیراشکی کالباس از لرد . پیراشکی کالباس رو مهدی کشف کرد . برای تولد و نامزدیش با فرگل همه تحریریه رو به پیراشکی کالباس مهمون کرد بعد چه عذابی بود از جردن بیاییم سر ویلا پیراشکی های کالباس از لرد بخریم و بعد برگردیم.  چقدر فاصله سر ویلا تا سر قرنی برای من خاطر ه انگیز بود

با مهناز بر گشتم خبرگزاری برنامه  خودم رو کنسل کردم  نااحت نبودم . دلخور بودم . دلخور و بهت زده بعد هم با روشن رفتیم نهار بیرون لب به  کیک پنیردوست داشتنی ام نزدم . همه اش موند توی ظرف پلاستیکی صورتی رنگی که روی بسته اش نوشته بود دوست دارطبیعت . دلم کباب می خواست با نون داغ و سالاد شیرازی و دوغ رفتیم پیش خانم . تا از پله ها پایین آمدم و سلام گفتم گفت چی شده ؟روشن گفت خوبیم شما خوبید .برامون ته دیگ آورد رفتم دست هایم رو شستم .دختر توی آیینه رژنداشت . چشم هایش برق نمی زد من نمی شناختمش . یک مشت آب زدم به صورتم . لبهام رو گاز گرفتم . تا وارد سالن شدم . خانم از کنار میزمون جدا شد . فهمیدم که روشن باهاش حرف زده . دست هایم رو پاک کردم . به نمک دون های عاشق روی میز نگاه کردم . روشن گفت:تو شوهر کن خودم از همین ها برایت می خرم بعد هم خندید . روشن رو دوست دارم مدل کپل توی مدرسه موش هاست گوشیم رو پرت کردم روی میز دلم ته دیگ هم نمی خواست . خانم گفت برایتون لیمو اضافه می یارم. توی سالادئهم یک عالمه آب لیمو و نمک ریختم . بعد داد زد دخترها گوجه سبز که می خورید مگه نه ؟؟

به کباب داخل ظرف که نگاه کردم اشک هایم ریخت . روشن گفت آخیش خوبه که گریه می کنی . اینطوری دیگه سکته نمی کنی . خیالم راحت شد . بعد هم یک لقنمه نون و برنج و کباب و گوجه خورد از خوردنش خوشم می یاد چاق و خوش خوراکه . اصلا هم در قید و بند کلاس نیست . گفت :منی دونی الان چرا خوشحالم با چشم های اشکی گفتم اره می دونم از الان داری لحظه شماری می کنی برگردی خبرگزاری و کیک  پنیر من رو بخوری . باز هم مدل کپل خندید و گفت :آفرین فقط یک چاق می تونه فکر یک آدم چاق رو بخونه !!!

کسا هزار بار زنگ زده بود . دوست داشتم  بزنم بکشمش اصلا فکر نمی کردم به پست آدمی بخورم که برای مطرح کردن خودش همه چیز رو به فنا بده حتی خودش رو .. خانم گفت براتون قلیون می یارم . هر طعمی که دوست داشته باشید . به کسا زنگ زدم در دسترس نبود . به من چه که مدیر عامل از دستش شاکیه ؟ به من چه باید جور اون رو بکشم .؟به من چه که باید برنامه های حوزه اون رو پوشش بدهم .؟قلیون کشیدیم و اشک ریختم . روشن نگفت که چرا گریه می کنی از تبانی های حوزه خودش گفت از اینکه داره دنبال کار می گرده  به عنوان شغل دوم . لابه لای حرف زدن هامون لقمه می گرفت حواسش هم بود که از همه چاشنی های داخل سفره استفاده کنه .یک عالمه قلیون کشیدیم . کسا اس داد که منم می یام . نوشتم بیخود می کنی بیای اینجا ببینمت می زنم توی گوشت . جواب داد خنگه مگه من مثل تو و روشن معتادم دکتر گفت می تونم بیام برنامه سخنگو  داشتم بال در می آوردم . عزا گرفته بودم برای پوشش اون برنامه بعد هم خوندن خبرها بعد ترهم رفتن به روزنامه و داد و بیداد های سردبیر و گذراندن یک روز مگسی و بیخود . اما همه اش با اجازه دکتر دود شد رفت هوا خدا رو شکر .

از اینکه همه معادلاتت رو. بهم ریختم خیلی خوشحالم . از اینکه من دارم روال عادی رو می گذرونم و تو باز هم رسیدی به خونه اول خیلی خوشحالم . از اینکه من دارم روز به روز تغییر می کنم و هنوز داری گذشته رو مرور می کنی خیلی خوشحالم . از اینکه هنوز هم برمی گردی وقت می گذاری لابه لای طومارهایی که می نویسم دنبال یک چیزی می گردی خیلی خوشحالم . هنوز هم معتقدم زمستون رفته و رو سیاهی مونده به زغال هنوز هم باور دارم که جایت اینجا نبود .لابه لای این همه سادگی و خوبی برای همین هم دوام نیاوردی فیلم بازی کردن و تظاهر و ریا کاری بالاخره یک جایی تموم میشه . هنوز هم منتظرم که بری برای همیشه هنوز هم منتظرم  و مطمینم که اون روز دور نیست .

پ.ن: خودت می دانی

من اهل پارک و کافه و سینما نیستم

قرارمان همان کوچه قدیمی

تو نذری بیاور

من در را باز می کنم

تو لبخند بزن

من

م م ن

م م ...

بشقاب شکست!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:37  توسط آزاده   | 

سلام

دلم برای آشپزی تنگ شده بود . توی یک سال گذشته درست از زمانی که رژیمم رو شروع کرده بودم دیگه سمت آشپزی نرفته بودم . دلم برای شعبده بازی با سبزیجات و درست کردن غذاهای خوشمزه و خوش آب و رنگ تنگ شده بود . جمعه تا ظهر خواب بودم . البته دروغ چرا ساعت 7 بیدار شدم بعد یادم افتاد که اخ جون جمعه است و دوباره خوابیدم تا 12 بعد هم دوش گرفتم و لباس های نامرتب را از لباس های مرتب و تمیز جدا کردم روی قاب های عکس و دیوارکوب ها رو دستمال کشیدم . روی میز کامپیوتر  رو مرتب کردم یک سر و سامون الکی به کتاب ها و جزوه ها دادم تازه فهمیدم چقدر استادها ما رو وادار می کنن به پرینت گرفتن از مقاله های بالای 20 صفحه  این چه کاریه و من چقدر حرف گوش کنم که همه مقاله ها رو پرینت می گیرم .

بعد از ظهر تازه به گوشیم نگاه کردم ساعت 3 بود . داشتم موهام رو شونه می کردم . پیام های وایبری و تلگرامی که تمومی نداره اما از اس ام اس خبری نبود . منتظر کسی هم نبودم . خیلی وقته که منتظر کسی نیستم برایم اس ام اس بفرسته داشتم با خودم حرف می زدم که رفتم توی آشپزخونه  تا توی جادوی دنیای خوراکی ها خودم رو استرس هام رو و همه اون فکرهای مسخره ای که توی سرم چرخ چرخ می زدند رو فراموش کنم . با خواهر و برادر ها قرار گذاشته بودیم که شب برای بابا جشن بگیریم . به رسم مامان برای مهمونی های دور همی اول سیب زمینی ها رو گذاشتم که بپزه بعد هم کالباس و خیار شور ها رو خورد کردم . هم برای سالاد ماکارونی هم برای الویه .دو تا قابلمه آب جوش گذاشتم هم برای ماکارونی های رشته ای هم برای برنج برنج ساده با سبزی پلو . ماهی ها رو مامان از قبل مزه دار کرده بود . چقدر از نگاه کردن به چشم های ماهی های قزل آلا چندشم میشه . تا آب جوش بیاد بند و بساط سالاد کاهو و ماست خیار رو چیدم روی میز . بعد هم فولدر موزیک های گوشیم رو پلی کردم و رفتم توی دنیای خاطره ها دلم یک زشک پلو پر از زرشک و. زعفرون و خلال پسته می خواست . ساعت 7 شب خونه پر از بوی غذا شده بود .چقدر این تلاش برای مهمونی رو دوست دارم .

چقدر آشپزی حال و احوالم رو خوب می کنه .  روکش مبل ها رو برداشتم دو تا عود روشن کردم . برای برادرزاده ها و خواهرزاده هام توی ظرف های جدا گونه سالاد ماکارونی و سالاد الویه برداشتم که شب بدهم ببرند بعد هم سالاد های باقی مونده رو ریختم توی ظرف های بلوری و روی ظرف ها رو سلفون کشیدم . بوی عود با بوی چایی تازه دم قاطی شده بود . داشتم به دختری که با موهای پریشون شرابیش با دامن و صندل های قرمز توی آشپزخونه تند تند کارهایش رو انجام می داد فکر می کردم که اولین گروه مهمون ها رسیدند .

تا ساعت 2 بامداد گل گفتیم و گل شنیدیم . نوه ها حسابی از سر و کول بابا بالا رفتند . کوچولومون یک عالمه از دیدن بچه ها و اون همه آدم دور هم به وجد اومده بود . بعد هم کادو های بابا رو دادیم برای بابا دست زدیم کیک و چایی خوردیم و ساعت دو و نیم همه رفتند خونه هاشون .تا ظرف ها رو توی کابینت جا بدهم . به ابن فکر می کردم که من چقدر خوشبختم که خانواده ای دارم به این خوبی و. پدر و مادر دارم که دلشون برای بچه هاشون ضعف می رود . که می تونم هر از چند گاهی همه رو دور هم ببینم . و دلم سوخت برای آنهایی که جای بزرگترهاتوی زندگشون توی روزمرهاشون توی خاطره هاشون خالیه . خدا همه رفته گان رو بیامزه الهی آمین .

پ.ن1:آدم های عصبانی رو دوست دارم

درسته که فحش می دهند ...

درسته که اخم می کنند

اما راستش رو می گویند ....

پ.ن2:هر کاری می کنی این دلشوره لعنتی دست از سر من بر نمی داره

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:55  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر