تپل خانم

سلام

یک دردسر بزرگ داره کم کم رفع میشه . یک اتفاق پر از استرس که نفع مالی داشت اما خدایی دهنم آسفالت شد تا شرش کم شد. هنوز هم کگاهی وقت ها که شماره ناشناس روی صفحه گوشیم نقش می بنده حالم بد میشه از بس کهباید یک موضوع بدیهی و به قول معروف دو دو تا چهارتا رو برای یک آدم نفهم توضیح بدهم و باز هم حرف خودش رو بزنه . داره تموم میشه دیگه سنگینیش به گردن من نیست . به خودم قول دادم که دیگه حماقت نکنم .

من دختر حسودیم گفته بودم . اما چی بشه که حسودیم بشه . هزار بار هم تا حالا گفتم کگه فقط در موارد خاص با آدم هایی که موقعیت مشابه دارم باهاشون حس حسادتم گل می کنه  به یک آدم داغون  یا یک آدم خیلی پولدار و داف  و خوشگل و درس خونده و به قول معروف همه چی تمام که حسودی نمی کنم . حسودی هام هم مدل  داره . الان تنها کسی که حس حسادت من رو برانگیخته می کنه و همه اش با هم در حال رقابت هستیم من و مرجانیم . چون پایه حقوق هامون یکیه . وزنمون یکیه . قدمون یکیه  و دوتامون هم داریم در یک مقطع تحصیل می کنیم . به همینراحتی . الان حسادتم هم به خاطر اینه که مرجان سه روز بیشتر از من مرخص داره و من ندارم البته اونهم به من حسودی رو داره چون من 30 هزار تومن این ماه بیشتر از مرجان حقوق گرفتم و تازه علت آن هم این بود که لپ تاپ قسطیه من یک ورژن از لپ تاپ مرجان ارزون تره در نتیجه کمتر از حقوق من کسر شده بود . و من 30 تومن از اون بیشتر پول داشتم . همین . حالا هرچقدر این حسادت ها پیش پا افتاده  هستند اما برای من و مرجان کلی انگیزه ایجاد می کنند که بیشتر کار کنیم . فعال تر باشیم مقتصد تر و در عین حال خریدهای عالی هم داشته باشیم . سختی این همه کار با هم میشه روزگاری که می گذرانیم . تنها شانسی که آوردیم اینه که طبقاتمون با هم فرق می کنه و یکسره توی حلق هم نیستیم .

دیروز اولش فکر می کردم می روم و می خو.ره توی ذوقم بعد هم خانومانه خداحافظی می کنم و برمی گردم توی مترو هم با خودم احد می بندم که کلا دیگه اشتباه نکنم و تموم .اما همه معادلاتم بهم ریخت وقتی قصه میثم رو تعریف کرد و چشم هایش پر از اشک شد . وقتی یک عالمه لابه لای عکس ها گشت تا اون پول های اتو شده و مرتب رو نشونم بده . بعد هم درباره حسین آقایی که سماور برقی و زغالی درست می کرد حرف زد . از برنامه هایی که رفته بود و مستند هایی که ساخته بود. من برق نگاهش رو دوست داشتم . خوشم اومد از اینکه مثل بلبل درباره کارهایش حرف می زد و توضیح می داد . خیلی حسودیم شد به عکس های خوشگلی که داشت . اونقدر حرف زدیم که اصلا نفهمیدم چطوری ساعت شد نه شب  اگر قرار نبود ماشین رو جا به جا کنه حتما باز هم به حرف هامون ادامه می دادیم . بعد هم تا خونه ما شعر خوندیم . اون ترانه خوند من شعرهایی که از حفظ بودم . دیروز خوب بود خیلی خوب از اون خاطره های خوبی شد که تا مدت ها می تونم بهش فکر کنم و کیفوور باشم .

پ.ن:با تو قدم زدن را

دوست دارم..

به جای خانه

برایت

جاده خواهم ساخت...

"احسان پرسا"

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:3  توسط آزاده   | 

سلام

خدا رحمت کنه حسین پناهی رو که گفته یه روزهایی باید به کرکره ها رو پایین بکشی و به خودت به احساساتت و به روح و روانت مرخصی بدهی و فکر نکنی اگر تو نباشی کار دنیا لنگ می مونه بعد بری به کارهایی که دوست داری برسی با آدم هایی که دوست داری حرف بزنی پایت رو روی پایت بندازی و با کسی که دوستش داری اس ام اس بازی کنی . موزیکی که دوست داری رو هزار بار گوش بدهی و چایی کمرنگ و سرد شده ات رو جرعه جرعه بنوشی و فکر کنی آخیش چقدر خوبه استرس نداری چقدر خوبه دلت شور جلسه شورای تیتر رو نمی زنه دلت شور عکس های بی کیفیت رونمی زنه و کلا خوشحال باشی . حتی اگر هیچ کاری هم انجام ندهی به روح و روانت مرخصی بدهی برای خودت خیال بافی کنی . راه بری لباس نارنجی و دامن بپوشی . به گلدون ها آب بدهی برگ های زرد شده شان را جدا کنی . گلدان ها را بچرخانی به سمت برگ هایی که نور کمتر خوردن .به دوستی که مدت ها ازش بیخبری زنگ بزنی و کلا خوده خودت باشی .

دیروز صبح خبرگزاری رو رفتم  یک رقابتی بینمون به وجود اومده و اون هم اینه که هر روز مدیر اخبار لیست خبرهای پر بازدید هر سرویس رو برامون اس ام اس می کنه .بعد همه از روی هم رد میشویم تا تیترهای بهتر و خبرهای خوبتری بنویسیم که بازدید خبرهامون بالا بره توی لیست بالاتر باشیم . البته من موافقم و کار سختی نباید انجام بدهم حوادث خوبیش اینه که بازی با لغات داره . همین که اسم تجاوز و سرقت مسلحانه و عملیات تعقیب و گریز توی خبر بیاد مردم هزار بار کلیک می کنند تا بفهمند چی شده . تا ساعت دو هم بودم اما بعدش دیگه روزنامه نرفتم . رفتم پیش دوستان تی وی و تا ساعت 8 شب کلی خوش گذروندیم . ممنون از سر دبیر فهیم روزنامه که حتی یک بار هم زنگ نزد که چی کار کنیم . از این اخلاقش خیلی خوشم می یاد کسی که مرخصی می گیره واقعا رفته مرخصی و اصلا اجازه نمیده کسی مزاحمش باشه . خیلی هم بچه ها رو تشویق می کنه به سفر رفتن . و هیچ وقت برای سفر رفتن با مرخصی هامون مخالفت نمی کنه . دیروز خوب بود . خوب و مفرح به رنگ سبز و آبی فیروزه  ای درست رنگ همون حوض خوشگلی که یک عالمه دورش نشستیم و به ماهی های شیطون داخل حوض نگاه کردیم . از خودمون حرف زدیم از خریدهامون مسافرت هایی که نرفتیم پیک نیکی که همیشه مریم بانو پیچوندن و نشد بریم . خریدهای گروهیمون و اسم هایی که برای هم انتخاب کرده بودیم . ساعت 8 هم رفتیم شام خوردیم و بعد هم نخود نخود هر که رود خانه خود و اینها .

نمی تونم ببخشم . بخشیدن برام خیلی کار سختیه. استخاره گرفتم . فال گرفتم . اما نمی تونم ببخشم . نمی دونم چرا قبلا می گفتم بی خیال بابا تهش یک چیزی میشه دیگه اما حالا نمی تونم . افکار بد رو به قول پرندیک از خودم دور کردم  به قول فرناز گفتم به خودم من رو چه به انتقام بله قول وحید خان دکتر از زنها باید ترسید اما خدایی نمی تونم نمی دونم چرا .

پ.ن:اینهمه " دوستت دارم " را

برای کدام روز مبادا

کنار گذاشته ای ؟!

باور کن

مردگان

بوی گل را استشمام نمی کنند

یوسف مهدوی فر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:1  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر