تپل خانم

سلام

هی صفحه وبلاگم رو باز می کنم که بنویسم هی کار پیش می یاد و نمیشه آخر وقت که می خواهم سیستم رو خاموش کنم و بروم هی سر بستن صفحه  بلاگفایی که دی اکتیو شده دو دل هستم . اما عقربه های ساعت معطل من نمی مونند به ساعت 7 که می رسند انگار با هم قرار مسابقه می گذارند وخب از اونجایی که من برای رسیدم به خونه باید مراقب ساعت باشم با دلخوری صفحه بلاگفا رو می بندم و می روم . دلم برای نوشتن از خودم از دخترانه هام تنگ شده . از بس خبر قتل و غارت و اسید پاشی نوشتم خسته شدم .

تمام دیروز درگیر خبر اسید پاشی های سریالی اصفهان بودم . پیدا کردن قربانی ها اسید پاشی و حرف زدن با رییس پلیس امنیت و ریس پلیس آگاهی اصفهان  یک عالمه وقت گرفت این جور موقع ها که نه کسی تایید می کنه خبرها رو و نه کسی تکذیب می کنه کار خیلی سخت میشه چون هرچی بنویسیم  مثل شمشیر دو دم عمل کردیم ته ته تهش این میشه که به تشویش اذهان عمومی متهم میشویم و برای روزنامه توبیخ و تذکر می یاد . نمی دونم چرا مسئولان به شدت از اصل عدم آگاهی مردم سود می برند و مثل کبک سرشون رو کردند زیر برف که خب چون ما نمی بینیم و نمی دونیم پس هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چی امن و امان است . در حالی که از این خبرها نیست . شایعه ها از ظهور یک آدم روانی خبر می دهند که 11 زن و دختر جوان را قربانی اسید پاشی کرده امروز خبرنگار اصفهان خبرگذاری ایسنا با 4 نفر از قربانی های ماجرا صحبت کرده بود و متن حرف هایشون رو روی خروجی خبرگذاری گذاشته بود . دوتا از قربانی ها کور شده اند . فکر کن دنیا برای همیشه برای این دو تا خانم که هیچ گناهی هم مرتکب نشده اند و به گفته شاهدان ماجرای اسید پاشی اتفاقا حجاب نامتعارف نداشتند تیره و تار شده آنها دیگه نمی توانند ببینند . من نمی فهمم مگه ما قانون نداریم ربط دادن خشکسالی و خشک شدن زاینده رود به حجاب خانوم ها خیلی چرند و بی پایه و اساسه والا اونقدر که خدا از ربا خواری و پرهیز از ربا توی قرآن گفته از حجاب نگفته تازه اگر هم بد حجابی خانوم ها دلیل این خشک سالی و بی آبی است باید خانوم های بد حجاب محاکمه بشوند نمیشه که نفری یک سطل اسید دست مسلمان های واقعی و تشنه باشه و خودشون دادگاه تشکیل یدهند و اسید بپاشند توی صورت زن ها. بچه های اصفهان که اینجا رو می خونید تورو خدا خیلی مراقب خودتون باشید . خدا رو شکر پلیس اصل موضوع رو رد نکرده و قبول داره اما باز هم تا دستگیر شدن این موتور سوار بدون پلاک و نقابدار خیلی زمان می بره خدا خودش به همه رحم کنه .

کارهای دانشگاه خوب پیش می ره هر چند من از بچه های کلاسمون عقب هستم یک عالمه کتاب گذاشتم کنار تخت که باید بخونمشون هر چند که ازشون خوشم نمی یاد و برایم جذاب نیستند اما من توی این رشته قبول شدم باید بزرگ های رشته تحصیلیم رو بشناسم ارا و عقایدشون رو بخونم تا سر کلاس کم نیاورم . استادهامون همه دل پری از کمبودها دارند درست مثل من که گوش پری دارم از نبود امکانات و این گلایه ها تنها شانسی که آوردم از همه بچه ها دستم تند تره و جزوهایم کاملتره با همه سختی ها و بی مهری هایی که از دانشگاه دیدم اما باز دوستش دارم هیجان و ذوق اون میزهای تک نفره آبی رنگ سن و سالم رو فاکتور می گیره زیر زیرکی توی کلاس حرف می زنیم و نگاه بازی هامون وقتی استاد رسما چرت و پرت میگه حالم رو جا می یاره چایی خوردن ها و گروه وایبری همکلاسی ها هم خیلی خوبه .

این روزها دلتنگم .دلتنگ و امیدوارم یک عالمه موضوع دارم برای فکر کردن . یک عالمه کار عقب افتاده دارم برای انجام دادم اما باز هم دلتنگی بیشعور سرک می کشه لابه لای کارهایم دلم تنگه  دلم یک قراره دونفره می خواهد یک سورپرایز واقعی یک لبخند از ته دل یک دل سیر اس ام اس بازی یک عالمه غر غر این خاصیت روزهای پاییزه که تنهایی ادم ها رو بیشتر تر به رخشان می کشه

پ.ن: امشب دوباره آمده ام

که به خواب های مشترکمان فکر کنیم

و از روزهای نیامده حرف بزنیم

من از تور سفیدی بگویم

که زیبایی ات را مشبک می کند

و دسته گلی که به دست های تو می آید

و تو از ماشین هایی که پا به پای مان

شهر را دور افتخار می زنند

بیا تا این خواب تمام نشده

ژست های کلیشه ای بگیریم

و به مردی لبخند بزنیم

که خاطراتمان را قاب می کند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:1  توسط آزاده   | 

سلام

عیدتون مبارک . از زندگی خطی و روتین پرتاب شدم به یک زندگی پر تلاطم و پر از مشغله  که همه اش در حال گذره گاهی وقت ها می ایستم و نگاز دور به اتفاق هایی که یکهو پشت سر هم می افتند و من رو هم همراه خودشون می برند نگاه می کنم بعد خنده ام می گیره از این همه هیجان و اتفاق های یکهویی از این همه اتفاق های خوب که پشت سر هم زنجیر وار دارند رخ می دهند و من یک هفته پیش اصلا امیدی به رخدادشون نداشتم .

برنامه دانشگاهمون بالاخره اوکی شد. به مدد تکمیل ظرفیت و شبانه و روزانه و پاره وقت و تمام وقت یک عالمه کلاس ارشد داریم .با بچه ها حالا دوست شدم اسم همدیگه رو می دونیم از محل کار هم خبر داریم و قرار شده دنگی دونگی کارهای تحقیقی رو انجام بدهیم . خدایی استادها چقدر بد جنس شده اند . استادهای سن بالای دانشگاه که به شدت دربرابر تکنولوژی گارد دارند .پنج شنبه گذشته به خاطر سرچ کردن یک موضوع توی تبلتم یک علم شنگه درست و درمون توی کلاس راه افتاد استاد می گفت حق ندارم لپ تاپم رو سر کلاس ببرم و کی می خواهیم یاد بگیریم که از ماشین حساب و کامپیوتر  در کلاس درس و دانشگاه استفاده نکنیم . و به حرف های استاد گوش کنیم .واقعا مونده بودم چی بگم . بعد استادها فکر می کنن حرف ها و گفته هاشون وحی منزل هست و تمام . اون هم بحث های علوم انسانی که این همه چالش برانگیزو متغیر هستند . دوست هم ندارم به عنوان یک دانشجوی یاغی که ادعایش میشه مطرح بشوم برای همین هم فقط جزوه می نویسم بعد از همه کلاس ها هم باید نیم ساعت منتظر بمونم تا برو بچه هایی که عقب افتادند از حرف های استاد از روی جزوه من کپی بگیرند . بعد من حرف های استاد رو در اندازه نشست های خبری و مصاحبه می دانم و برای هر پاراگراف می نویسم وی گفت ،وی افزود و ادامه ماجرا .

اما استادهای جوان دانشگاه کارهای دکترا و رساله شون رو به صورت بسیار ملو انداختند گردن ما یکی از استادها گفته یک مقاله رو به فارسی ترجمه کنیم خیلی هم سخته البته من که عمرن ترجمه بلد نیستم طرفش هم نمی روم فقط رفتم از روی مقاله یک پرینت گرفتم بعد هم به دستان توانمند برادرم سپردم نهایتش بعدا یک چیزی برای حمید رضا می خرم و تموم میشه دیگه اما خدایی این رسمش نیست به ما چه استادمون کارهای رساله اش مونده والا .

دیروز یعنی یک شنبه یک روز خوب بود برای من اونقدر خوب که حتما باید درباره اش بنویسم ظهرش مهمون یک دوست عزیز بودم که باهم یک دنیا درباره خوراکی ها حرف زدیم . گل گفتیم و گل شنفتیم  بعدش دوستم بهم کادوی تولدم رو داد یک شال خوشگل با یک سرویس دخترانه و ظریف اونقدر ذوق زده شده بودم از کادویی که بهم داده بود گوشواره های سرویسم رو انداختم گوشم بععد هم یک عالمه بغلش کردم بوسش کردم و بهش گفتم دوستش دارم هوارتا . بعد رفتم دانشگاه و کتانخونه ملی دنبال تحقیق و اسکن کردن یک مقاله عهد قدیم .

عصر شد یک خاطره خیلی خوب ترتر . یک دوست رو بعد از چند سال دیدم با اینکه خیلی دیر سر قرار رسیدم اما منتظر من موند در صورتی که اگر خودم بودم عمرن منتظر نمی موندم .حرف زدیم از من تعریف کرد بعد هم عقربه های ساعت ازهم جدامون کرد من رو تا ایستگاه مترو رسوند گفت رسیدی خبر بده اونقدر توی دلم پر از ذوق بود که یک ایستنگاه جا موندم الان هم که می نویسم باورم نمیشه  که بعد از این همه وقت همدیگر رو دیده ایم رو به روی هم نشستیم باهم حرف زدیم و به من گفته دوستم .

داره بارون می یاد . کارهای صفحه تموم شده دلم می خواهد یک عالمه پیاده بروم اما گوشیم شارژ نداره اگر خاموش بشه و دیر برسم بابام کله ام رو جدا می کنه .پاییز امسال برای من خیلی خیلی متفاوت شروع شد . خدا رو شکر .خدا با همین فرمون هوای من رو داشته باشه تا آخر سال کلی اتفاق های خوب تر تر می افته .

پ.ن: بیا به غار برگردیم!

به بدوی‌ترین بوسه‌ها

که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند...

تا عریانی، زننده به حساب نیاید

و زیباترین هدیه‌ی جهان

آتشی باشد که یک روز را

صرف روشن کردنش کنم برای تو...

بیا به غار برگردیم!

به روزگاری که

مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت

و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛

دندان‌درد

خدا را به یادِ ما می‌آورد

و پیدا کردنِ غذا

سفری عظیم به حساب می‌آمد

که به عشق یک لب‌خندت تن می‌دادم به آن...

بیا به غار برگردیم

تا تماشای مهتاب

اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد

و سینه‌ریزی از گوش‌ماهی‌ها

که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان

با سِتی از برلیان برابری کند...

تصویری از تو را

بر دیوار غارمان خواهم کشید

تا باستان‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر

بدانند انسان کدام عصر

نخستین کاشفِ عشق بود!

"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 18:40  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر