تپل خانم

سلام

هم آفتابه هم داره بارون می یاد اینقدر از این مدل هوا خوشم می یاد .بچه که بودم با مامانم و خاله هام می رفتیم باغ اون وقت ها یک باغ بود توی شهریار که خیلی پاتوق خوبی بود . چقدر زیر اون داربست های انگور راه رفتم و بینش اسلامی خوندم . یک بار هم یادمه از درخت گیلاس رفتم بالا و توی راه برگشت داغون شدم . از بس که شاخه های گیلاس برنده اند و پوست این درخت خشنه  اما تادلتون بخواهد گیلاس ها خوش آب و رنگ و خوشگلند . حالا بعد از ده شاید هم بیشتر 15 سال من روز جمعه ای توی محل کارم نشستم و از پشت پنجره خاک آلود دارم به هوای آفتابی و بارونی روز هفتم فروردین نگاه می کنم و خاطره بازی می کنم . دلم می خواهد بروم . بروم یک جای دور که هیشکی نباشه . نه که از آدم ها خسته شده باشم ها نه ما آدم ها تنهایی نمی تونیم زندگی کنیم . مدلمون جوریه که باید توی جمع باشیم . اما دلم می خواهد بروم بروم یک جای دور که کسی من رو نشسناسه .

برای بچه هایی که شیفت هستند درباره مهمترین پرونده های حادثه ای امسال حرف می زنم . مدیر اخبار هنوز هم درباره پرونده شهلا جاهد سوال داره .به سوال هایش جواب می دهم . بعد می رسیم به پرونده ریحانه جباری بعد قاتل سعادت آباد . بعد قاتل مدیریت و دونه دونه درباره همه پرنده ها حرف می زنم . من واقعیت های پرونده رو می گم بچه هایی که هستند اطلاعاتشون درباره همون بیانیه ها و اطلاعیه هایی که توی شبکه های اجتماعی منتشر شده . هم موافق اریم هم مخالف چایی می خوریم با گز سوغاتی بعد درباره جامعه حرف می زنیم اتفاقاتی که به قتل  وقوع جرم در جامعه دامن می زنند به قوله نجمه چقدر خوبه که درباره پرونده های روز از این نشست ها برگزار بشه که شفاف سازی بشه . به مدیر اخبار می گم من حاضرم شفاف سازی کنم به شرطی که برایم فوق العاده شغلی رد بشه بچه ها همه موافقند . حالا قراره توی جلسه مدیر عامل مطرح بشه نتیجه رو اعلام  کنند .

جسد خبرنگار تسنیم رو پیدا کرده اند . خبرگزاری تسنیم یک دست سیاه پوش شده . همه بچه ها شون دپرس هستند . یمنی ها دارند زیر آتش توپ و تانک و بمباران هوایی می میرد . اردوغان یک عالمه برای ایران خط و نشون کشیده  ما که با ترکیه خوب بودیم همه چی  که اوکی بود . نمی دونم چی شد که این همه داغون شدیم . خبرنگار ایسکایوز با بچه های تیم هسته ای رفته لوزان بعد اونجا یکهویی درخواست پناهندگی سیاسی داده با نوری زاده هم حرف زده یک عالمه هم اطلاعات سوخته درباره سیاست و سران و نظام و اینها داده . همه دارند درباره "امیر حسین متقی"همون خبرنگاری که درخواست پناهندگی داده  توی گروه های خبری حرف می زنند . اصلا به درستی و غلطیه کاری که انجام داده حرف هایی که زده کاری ندارم مهم اینه که توی هاگیر واگیر بحث های سیاسی درباره یک اتفاق مهم گند زد به  وجهه خبرنگارها  حالا از این به بعد برای حضور خبرنگارها توی برنامه های بین المللی قطعا سختگیری های بیشتری صورت می گیره .

برای بعد از ظهر یک قرار دوستانه گذاشتم . برای یک گپ دوستانه . یک ساعت بیشتر وقت ندارم چون شب مهمون داریم و تا قبل از 6 خونه باشم . فردا هم اگه خدا بخواهد قراره یک دوست دیگه رو ببینم که برای دیدنش خیلی هیجان دارم .

پ.ن: با هرچه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن تو

می توان گشود

"محمدرضا عبدالملکیان"

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:2  توسط آزاده   | 

سلام

صبح  زیر شر شر بارون توی خیابون های تمیز و بدون ترافیک و راننده هایی که پشت خط سفید ایستاده بودند و اصلا هم عصبانی نبودن اومدم سر کار.همه چی آروومه  فقط بچه های سرویس بین الملل به خاطر جنگی که توی یمن به راه افتاده تند تند خبر می فرستند روی خط دل ندارم عکس های بمباران هوایی و کشته شدن بچه ها و زن ها رو ببینم . اوضاع خیلی داغونه عربستان هم قاطیه جنگ شده آبدارچی برامون چایی می ریزه و می گه اینها عربند یک کمی تق و تق می کنن بعد با پول همه چی رو حل و فصل می کنند . اما خدایی اگر همین الان یا فردا یا اصلا دو هفته دیگه جنگی که شروع شده تموم بشه کی جواب خون اون بچه های بی گناه رو می ده ؟؟؟

دلم چیپس و پنیر می خواهد بدون کالباس با پنیر زیاد . بعد هم یک خواب عمیق عصر گاهی .تقریبا همه کارها انجام شده منتظرم با دوستم بروم بیرون . چقدر این شعر یغما گلرویی رو دوستداشتم .

پ.ن:شکایت نمی کنم، اما

آیا واقعاً نشد که در گذر همین همیشه ی بی شکیب،

دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟

نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان!

به اندازه زنگی...

واقعاً نشد؟

واقعاً انعکاس سکوت،

تنها حاصل فریاد آن همه ترانه

رو به دیوار خانه ی شما بود؟

نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید!

نگو که باغجه ی شما،

از آوار آن همه باران

قطعه ای هم به نصیب نبرد!

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

من که هنوز همینجا ایستاده ام!

کنار همین پارک بی پروانه

کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...

هنوز هم فاصله ی ما

همان هفت شماره ی پیشین است!

دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!

نگو که نمره پلاک غبار گرفته ی ما،

در خاطرت نماند!

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،

حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو

در همان گفتگوی دور گلایه و گریه نیست؟

"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:32  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر