تپل خانم

سلام

الان همه دانشجوهای کلاسمون دارن تند تند درس می خونند . حتما جزوه هارو خونده اند . بعد رفتند سراغ کتاب  اون وقت من هنوز سر کارم .  چون معاون دبیرمون  برایش کاری پیش اومده بود و باید حتما می رفت و کارش رو انجام میداد بعد من همه خبرها رو برایش ارسال کرده بودم و اون  به اینترنت دسترسی نداشت . قرار بود بعد از کار خبرگزاری بروم خونه اما خب نشد که بشه . یکی از بچه ها اس ام اس داده بود که اگر برام امکان داره سوالش رو جواب بدهم بعد یک سوالی پرسیده بود که من اصلا نمی دونستم چی هست .هیچ کدام از ارکان سوال تاحالا به گوشم نخورده ود . اصلا درجریان نبودم . ازش معذرت خواهی کردم و گفتم ببین من سر کارم هیچی هم درس نخوندم چون از صبح مجبور بودم دوتا برنامه خفن پلیسی رو پوشش بدهم . بعد گوشیم توی تاکسی از جیبم افتاده بود و یک عالمه دردسر کشیدم تا گوشیم رو پس بگیرم اما نمی دونم چرا خانم همکلاسی فکر کرد که من دارم دروغ می گم و خیلی یخی خداحافظی کرد.اما من واقعا نرسیدم درس بخونم . چون قبل از اینکه دانشجوی ارشد باشم تعهد دادم که خبرنگار انلاین باشم چون تعهدم از نمره ای که برای خودمه خیلی مهمتره . نهایتش اگر بیفتم من یک درس رو از دست دادم اما اگر برنامه رو نمی رفتم . اگر نمی اومدم روزنامه و خبرهام رو رد نمی کردم و تایید نهایی نمی گرفتم  کل مجموعه می رفت زیر سوال . درسته که روزنامه سفید چاپ نمیشه هیچ وقت اما من توی تمام این سال ها که خبرنگار بودم سعی کردم کارم رو درست انجام بدهم .

الان دروغ نمی گم به دوستای همکلاسیم حسودیم شده . دارم فکر می کنم تا برسم خونه 9 شب شده و فردا 8 و نیم امتحان دارم . نهایت برسم یک دور جزوه رو مرور کنم . استادمون هم به پرت و پلا نمره نمیده که باید برایش جواب سوال بنویسم . اما خب کاریش نمیشه کرد این هم از سختی های کار منه دیگه . دوست دارم فردا زود بیاد زود تموم بشه و بره پی کارش این چند وقته اونقدر استرس این امتحان رو کشیدم که دیگه حالم داره بهم می خوره . شمار موهای سفیدم خیلی زیادتر تر شده .اشتهام رو کاملا از دست داده ام دلم عجیب نیکوتین می خواهد . دوست دارم این روزها و دقیقه ها تموم بشه بعد با خیال راحت بروم همون سفره خونه ای که خیلی وقته نرفتم . بروم همون جا کنار حوض آبی که فواره هایش از دهن دلفین های خندان و مهربون آب رو می ریختند وسط حوض بشینم توی اون آلاچیقی که رویش می نوشت رزرو وی آی پی بعد یک قلیون سفارش بدهم و خیره بشوم به فواره ها و همه غم و غصه هام رو با دود قلیون فوت کنم توی هوا . اون وقت اگر اشک هم ریختم خیالی نیست دیگه مهم نیست اشکم رو کسی ببینه .دوست دارم آزاده استرس آلود رو همون جا توی اون دودها غرق کنم بعد با آزاده جدید برگردم سر کار و زندگی و درس .

این روزها به همراهی احتیاج دارم . اما خب پر واضح که هیچ کسی همراه نیست . همه کار دارند . همه خودشون مشغله دارن . همه گرفتارند . کسی دنبال دردسر نمی گرده و کلا همه بیزی هستند . و من هر روز بیشتر از دیروز احساس تنهایی می کنم .

پ.ن: تو نیستی و من هر روز یادت را در آغوش می گیرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 18:20  توسط آزاده   | 

سلام

کلا دوتا امتحان دیگه مونده و خلاص . چقدر این چند وقته غر زدم و نالان بودم . بماند . از ترم آینده دیگه 5شنبه ها نمی تونم کلاس بگیرم چون باید بمونم شیفت خبرگزاری  چون در روزهای عادی من شیفت نمی مونم یا جمعه ها باید بروم صبح تا شب یا 5شنبه . هیچی دیگه رسما به غیر از جمعه ها صبح هیچ تایم خالی برام نمی مونه . چقدر خودم این همه سر شلوغ بودن رو دوست دارم . اونقدر کار و گزارش و برنامه های پوششی و تولیدی ریخته سرم که فرصت باقی نمی مونه غصه بخورم و ناله کنم . که ای داد من چرا اینجام؟چرا این اتفاق افتاد؟چرا اینطوری شد ؟و چرا های دیگر .

توی خبر گزاری همسایه دیوار به دیوارمون سرویس اقتصادیه همسایه روبه رویی سرویس ورزشی ورزشی ها پویا و سرزنده و شر و شلوغند همه هم آقا اما اقتصادی ها اسکوروچ های سن بالایی هستند که با هیشکی هم حرف نمی زنند بعدش تازه به جای دو شیفت سه شیفت هم دارند . بازی ایران و قطر رو در جوار بچه های ورزشی  خبرگزاری دیدیم بعد در عین اینکه بازی رو تماشا می کردند . تلفنی از محل برگزاری مسابقه ها خبر می فرستادند روی خط و دعوا داشتند که نهار چی بخورند و کجا بخورند . یعنی کلا طبقه سوم روی هوا بود . تا سه و نیم خبرگزاری موندم 5 تا هم خبر فرستادم روی خط بعد هم شبیه دخترهای خوب رفتم پیش یک دوست یک عالمه حرف زدم اشک ریختم و با یک عالمه انرژی برگشتم خونه .

من آدم پر توقعی هستم .خیلی هم واقع بینم . از بعضی از آدم ها توقع شنیدن بعضی از حرف ها و قضاوت ها رو ندارم.آدم هایی که همین جوری می آیند و یک چرتی می گویند و می روند که مهم نیستند . اونها آدم های همین جوری اند . همین جوری از روی منافعشون با آدم دوست می شوند . به قول عزیز جون گل خودشون رو می چینند بعد هم که کارشون تموم شد از همون راهی که آمدند نیست و نابود میشوند . من از این آدم های همین جوری الی ماشالله دور و برم دارم . اونهایی که کار قضایی انتظامی دارند . لنگ خلافی ماشین اند . ماشینشون و موبایلشون  و کیفشون رو دزد زده و احتیاج به راهنمایی و پارتی دارند . این آدم ها سالی یک بار سر و کله شان پیدا میشه  سرد و بی روح و اجباری حال و احوال می کنند . از چراغونی پارسال می پرسند . برای هزارمین بار از خون دماغ هام سراغ می گیرند . درباره برنامه های دو سال پیشم چرند می گویند .بعد هم با این جمله که ببخشید تو رو خدا وقتت رو گرفتم  زیاد مزاحمت نمیشوم شروع می کنند به گفتن حرف دلشون . من هم کارهاشون رو انجام نمی دهم .راهنماییشون می کنم درباره اینکه چیکار کنند و کجا بروند . اما براشون آس برنده ای رو نمی کنم . چه دلیلی  داره من برای آدمی که هیچ شناختی رویش ندارم و تازه هر جا که از دستش بر اومده دهنش رو باز کرده و چرت و پرت گفته کار انجام بدهم ؟؟؟این جور آدم ها رو بی خیالم کلا بهشون هیچ حسی ندارم . بود و نبودشون فرقی برایم نداره .

اما درد وقتی است که فکر می کنی یکی خیلی خوب می شناسه . با یکی خیلی رفیق گرمابه و گلستانی . یکی هست که خیلی اوکی و فابریکه  خیلی احوالاتت رو درک می کنه و خلاصه آخر دوستی و مرام و معرفته بعد همون یکی همون یک نفره همون دوست صمیمی . همون رفیق شفیق  با یک جمله با یک حرف یک جوری .ویرانت می کنه که بیا و ببین .زخم خوردن از غریبه ها که مهم نیست . اونها نمی دونن لباس ضد گلوله و ضد ضربه تنت نیست .اومدن که زخم بزنند.اومدن که پرت و پلا بگویند و بروند  زخم خوردن از دوست هایی که می دونن چقدر بی دفاع و بی پناهی خیلی دردناکه خیلی درد داره خیلی اشک می خواهد . خیلی نابخشودنیه .

پ.ن:می شود تنهایی بچگی کرد

تنهایی بزرگ شد

تنهایی زندگی کرد

تنهایی مُرد

ولی قهوه ی غروب های دلگیر جمعه را

که نمی شود

تنهایی خورد!

"مریم نوابی نژاد"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 18:32  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر